خسته و کوفته رسیده بودیم ترمینال، من و یار همیشگیم، سیمین . 

در مورد تپسی و اسنپ چیزهایی شنیده بودیم و تازه روزهای اولی بود که این قابلیت به اصفهان هم رسیده بود . 

در نهایت روی گوشی سیمین نصب کردیم و درخواست ماشین دادیم برای آدرس جلوی در ترمینال. چون اولین بار هم بود نهایت پت و مت بازی رو درآوردیم و نصفش دست من، نصفش دست سیمین بود . تا نمیدونم چطور شد دستمون به کجای ماجرا خورد زنگ زدیم به راننده . گفت من دارم دور میزنم، میام الان .

چند ثانیه بعد یه ماشین پراید جلومون وایساد. گفتم آقا تپسی ؟ گفت بشین خانوم دیگه، اره زود باش... 

مقصد رو گفتیم ،راننده با سرعت گاز داد و به طرزی وحشتناک رانندگی میکرد . یکهو گوشی سیمین زنگ خورد. قیافه اش طوری شد انگار از صفحه گوشیش مثل فیلم حلقه یک دختر مو بلند در حال خارج شدنه! انقدر رنگش پرید!

گوشی رو از دستش گرفتم. راننده تپسی بود با لحنی عصبانی گفت " خانوم من جلو ترمینالم پس کجایین ؟؟؟ "

یادم افتاد ما اصلا شماره پلاک چک نکردیم و سوار شدیم! همونجا به راننده خودمون گفتم " آقا شما گفتین راننده تپسی هستین " 

خندید گفت " بابا حالا چه فرقی می کنه! "

درحالیکه راننده پشت تلفن عربده میزد و آتش عصبانیتش تا گوش من می رسید معدرت خواستم و قطع کردم. 

با لحنی شاکی و عصبی گفتم آقا شما دروغ گفتین! ما منتظر تپسی بودیم . 

در حالیکه پس کله اش رو می خاروند گفت " فرض کنین منم تپسی! منم درخواست دادما، ولی می دونی، گزارش عدم سوء پیشینه میخواستن، دیگه نشد برم !!!!! "

همونجا نگاهم به دستش که همچنان پس کله اش بود جلب شد. پر از خالکوبی های بزرگی که مختص زندانیان است! از آنها که " قلب منی مادر! رفیق بی کلک، زندانبان " 

ادامه ساق دستش جای چند زخم عمیق بود که روزگاری کبره بسته بودند و حسابی عمیق به نظر میومد. سر بلند کردم و روی صورتش هم چند جای زخم چاقو دیدم ، ابروهای قاچ شده راننده و تمام شواهد و مدارکی که در ظاهر میتواند به تو اثبات کند تو با یک سردسته اشرار که کمترین جرمش دزدی و تجاوز به عنف است روبرو هستی. در حالیکه آب گلوم رو قورت می دادم نگاهی به سیمین کردم که از قضا مثل من در حال آنالیز زخم های صورت راننده بود. نگاهی به هم کردیم. از آن نگاهها که انگار برای آخرین بار میخواهیم همدیگه رو سالم ببینیم . 

با ترس و لرز گفتم آقا لطفا مارو پیاده کنین، اشتباه سوار شدیم. با نگاهی کجکی برگشت و گفت ، حکیم نظامی نمیرین مگه ؟ بیشین خواهر من، بیشین. میرسونمتون !

انگار که لحنش قمه داشته باشد، روی گلوی من و سیمین نشست و ما بدون مخالفتی نشستیم . 

پرسید از کجا میاین که ترمینال بودین ؟ 

فوری گفتم تهران! یعنی یک چیزی در ذهنم گفت دختر تهرانی خفن تر است و حداقل فکر میکند شاید هفت خظ روزگاری چیزی هستیم، کاری نداشته باشد! لاقل از اینکه مشخص شود شهرستانی هستیم نتیجه بهتری دارد!

گفت ولی لهجه تون تهرانی نیستا! 

نمیدانم حالا چرا در آن وضعیت شیطنتم گل کرد و گفتم آره دوستم اصالتا بیرجندیه "

سیمین نگاه چپ جپی کرد و اصلا از اینکه چرا اینطور دروغ می گویم سر در نیاورد، فقط در تلافی گفت " آره، خودشم همدانیه " 

من ادامه دادم " خدیجه، همین دوستم، بی خانمان بود، یه خانواده تهرانی سرپرستیش رو قبول میکنن میاد تهران "

سیمین نگاهی با حرص به من کرد " زلیخا هم شوهرش طلاقش داد خانواده ش طردش کردن اومد تهران دست فروشی "

واقعا نمی دانم این دروغ های من و سیمین آنجا چه مشکلی را حل میکرد، مخصوصا که متوجه شدیم راننده دارد از کوچه پس کوچه می رود و هر ثانیه ، به لحظه تیتر شدن خبر " تجاوز به دو دختر دانشجو " نزدیک تر می شدیم، من و سیمین نشسته بودیم و برای خودمان داستان میگفتیم تا برسیم به سرنوشت شوممان!

راننده خفن داستان یک لحظه برگشت به سمت من  و گفت " همدانی هستی؟ پس تورکی؟ یاشاسین "

همونجا من و سیمین دست از یاوه گویی برداشتیم و من با تمام قوا دانش نصفه نیمه ترکی ام را به یاد آوردم و در جواب گفتم " هیه، ولی چوخ دانیشمیرام " ( آره ولی زیاد حرف نمیزنم )

یعنی با همان لهجه تابلوی من باید می فهمید و ما را حتی بدون تجاوز به عنف از ماشین پرت میکرد بیرون. ولی حسابی خوشحال شد و تا ته مسیر شروع کرد به صحبت . بعد تازه آن وسط مسط ها هم من وسیمینی که با اسم های مثلا دروغین همدیگه را معرفی کرده بودیم چند بار گفتیم " سیمین ، گوشیتو بده " " مریم پول نقد داری؟ " " پنج تومن داریم سیمین " " منم سه تومن دارم مریم " :|

در نهایت ناباوری به خیابان حکیم نظامی رسیدیم و تنها زرنگی زیادی که به خرج دادیم تا دم در خوابگاه نرفتیم و دو کوچه بالاتر پیاده شدیم. 

خلاصه نمیدانم طرف دلش به حال خنگی ما سوخت یا هر جای دیگری از ما، ماجرای " دو دختر دانشجو در پارک ناژوان اصفهان تکه تکه شدند" تبدیل شد به ماجرایی که فقط در انتها راننده گفت " شماره منو داشته باش، شب بهم زنگ بزن "

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 14:17  توسط ماری جُوانا  | 

اصولا به اینکه "چوب خدا صدا نداره " خیلی معتقدم و به همین دلیل در خیلی از بی عدالتی هایی که در حقم می شود، نتیجه را به چوب خدا واگذار می کنم. ولی وقت هایی پیش می آید که دلم میخواهد خودم یک چوب بردارم و همچین... بزنم تو سر کسی که ظلم کرده، که همه جایش صدا بدهد! مخصوصا زمانی که این ظلم در حق دوستان من شده باشد.

این پیش زمینه را گفتم تا برسم به اتفاقی که توی خوابگاهمان افتاد ، از نیمه شب گذشته بود و سیمین خوابیده بود که صدای خنده و جیغ بچه های اتاق کناری بلند شد. کمی که گذشت دیدم خودشان حواسشان نیست و رفتم تا بهشان یادآور شوم دیر وقت است و صدایشان مزاحم خواب هم اتاقی ام.

درحالیکه حتی یک ذره از خنده شان کم نکرده بودند با تمسخر جواب دادند  " می خواست زود نخوابه دوستتون! مشکل خودتونه! "

همین جواب را در نظر داشته باشید و به تمام جواب های "این مشکل خودته " عالم اضافه کنید که مثل یک انبار باروت توی دلم جمع شده باشد .

صبح وقتی همه بچه های واحد در حال فعالیت بودند و اتاق کناری هنوز در خواب به سر می برد نقشه شوم من شکل گرفت . از داخل اتاق داد زدم " سیما کتری رو بذار رو گااااز" بلافاصله، "سیما کتری رو گذاشتی رو گاااز؟ "و " سیما تصمیمم عوض شد کتری رو نذار رو گاااز" بعد مثلا به صورت کاملا اتفاقی دستم خورده باشد به میز و صندلی های هال و گرومپ گرومپ. در را مثلا یکهو باد زد و محکم شترق!  رااااستی، آهنگ جدید استاد شجریان را شنیده اید ؟ "آآآآی نسیم سحری، گووووش کن "

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۵ساعت 17:26  توسط ماری جُوانا  | 

استاد این پست گفت : چقدر کش میدین، من تو یه هفته یه مقاله می نویسم ! 

گفتم : استاد من برای ستون طنز مجله ام هم بیشتر از یک هفته فکر میکنم!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۵ساعت 0:10  توسط ماری جُوانا  | 

ذاتا از آن دستت آدم هایی ام که مشکلات را زیاد جدی نمی گیرم. بچه ها توی خوابگاه لقب " سرخوش عالم " را بهم داده اند، چرا که جدیدا توی دانشگاه بدبیاری ترین اتفاقات به پستم خورده اند و من زیاد محلشان نداده ام! و حتی دیده شده با ریتم " استاد راهنما نداااارم، پول توی حساب ندارم، من پروپوزال ندارم، یه سر و هزار سودا دارم ، من دوست پسر نداااارم " توی خوابگاه آهنگ زده ام و رقصیده ام!

بعد همه این مقدمه رو در نظر بگیرید، از وضعیت نرمال زندگی ام بگذرید تا برسید به روزهایی که به دلیل دوری و دلتنگی و بیشتر تغییرات هورمونی، حساس می شوم!

امروز از آن دست روزها بود . ساعت ۷ صبح بیدار شدم تا آماده شوم و به کلاسم برسم. رفتم دستشویی دیدم دمپایی جلو در است و این یعنی دستشویی پر است! برگشتم توی اتاق و بعد از ده دقیقه برگشم دیدم یک جفت دم پایی با طرح دیگری جلوی در است. برای بار سوم که رفتم و دیدم همچنان دستشویی پر است نشستم وسط هال و گریه کردم! وقتی میگویم گریه شما از این گریه های شیک و باکلاس که از گوشه چشم قطره اشک نم نمک سرازیر میشود را تصور نکنید ها، بلکه از آن دست گریه ها که از هر سوراخ صورت آدمی اشک و آب دماغ می زند بیرون و صدای عر زدنت کل خوابگاه را برمیدارد. اوایل باورم نمی شد سراین موضوع دارم زار می زنم که یکهو وسطها با صدای مویه ام به خودم آمدم، چرا که ضجه میزدم " آخه چرا من انقد بدبختم که دستشویی پره! چرا من؟ خدایا چرا آخه دستشویی  باید همیشه واسه من پر باشه! چرا همه کلاسام از صبحه؟ آخه این چه زندگیه نکبتیه که من دارم!!! آخه چراااا!!!"

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی ۱۳۹۵ساعت 0:14  توسط ماری جُوانا  | 

اوایل کلاس 

استاد گ : شاید ماجرای زندان اصفهان رو شنیده باشین که چند سال پیش از داخل سلول با قاشق راه کنده بودن به بیرون و دو نفر از زندانیا فرار کردن !

من : چه جالب، با قاشق ! مثل فیلم رستگاری از شاوشنگ! 

 

اواسط متمایل به اواخر کلاس

من : استاد میشه لطفا "خسته نباشید ؟ " طرحمون که تکمیل شد

استاد گ : نه! بشین، اگه وقت اضافه داری خط بکش، اسکیس بزن 

 

از اواخر کلاس گذشته 

استاد گ : داری دنبال چی می گردی اونجا ؟ 

من : میخوام ببینم قاشق پیدا میکنم یا نه ! 

 

 

 

 

+ استاد گ مخفف "استاد گوگولی" می باشد، گفتم کمی مرموز به نظر بیاد ! 

+ سر کلاس درمورد زندان حرف می زدیم، گفتم من همیشه یکی از فانتزی هام بود چندین سال زندانی شم جایی که یه کتابخونه داره! خیلی هم راضی می بودم از زندگیم! کمی توی کلاس سکوت شد و به بقیه بحث ادامه دادن!

 

 

تیتر از شعر اسیر فروغ :)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان ۱۳۹۵ساعت 2:49  توسط ماری جُوانا  | 

 خواهرم یک اصول اخلاقی شدیدی دارد که توی این منشور اخلاقیش به هیچ عنوان دروغ نمی گوید، حتی اگر مصلحتی باشد. من همیشه به این رفتارش غبطه میخوردم تا همین چند روز پیش که باعث شد بجای غبطه، فقط حرص بخورم.

مادرم مهمانی دعوت بود و من هیچ علاقه ای به رفتن به آن جمع نداشتم. یک ساعتی از رفتنش گذشته بود که مادرم پیام داد تا حاضر شوم و به آنها ملحق شوم. به خواهرم گفتم "به مامان بگو مریم خوابه "

خواهرم با حالتی جدی نگاهم کرد و گفت " ولی تو که خواب نیستی! " . آن اخلاق بارز دوزاری اش یادم افتاد و فورا پریدم توی تختم و در حالی که چشمانم را بسته بودم و خر و پف خفیفی هم می کردم ، جوری که انگار دارم کابوس می بینم و توی خواب ناله می کنم گفتم " من خوابم... من مهمونی نمیرم . به مامان بگو من خوابم "

بعد از سکوت عمیقی بلند شدم و خواهرم را دیدم که همانطور بی تفاوت به من زل زده است. گفت مامان پیام داده " مریم کجاست ؟ "

در حالیکه هول شده بودم گفتم " هوم.. هان... بگو مریم بیرونه " بعد همان نگاه مزخرف من دروغ نمیگم اش را نثار من کرد و من در کسری از ثانیه مانتو پوشیدم و از درخانه بیرون رفتم و کنار پنجره داد زدم " حالا می تونی به مامان بگی بیرونم"

سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت " هنوز تو حیاطی، حیاط جزو خونه محسوب میشه، الان میگم که خونه ای "

در حالی که داشتم از عصبانیت منفجر می شدم، " خدا لعنتت کنه، خدا لعنتت کنه " گویان از حیاط هم بیرون رفتم توی کوچه ایستادم و درحالی که از گوشهایم آتش بیرون می زد گفتم " بفرما "

منتظر بودم تا ماموریت تمام شود و زود برگردم خانه که خواهرم از پنجره سرش را آورد بیرون و گفت " مامان میگه مریم کجاست ؟!!!! " 

 

 

+ مامانم تو خونه همیشه میگه ما جرات نداریم تو خونه یه خبطی بکنیم! فرداش تو مجله چاپ شده و تو کل کشور پخش شده!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان ۱۳۹۵ساعت 1:58  توسط ماری جُوانا  | 

استاد گفت لپ تاپت رو وصل کن به پروژکتور اونجا ارائه بده، منم استرس اینو داشتم که آیا اصلا مطالبم کامله یا نه، لپ تاپ رو وصل کردم که یکهو با صدای خنده حضار به خودم اومدم و زل زدم به صفحه پروژکتور!!!!!!!

           

 

+ ازین کارگرا که خونه ها رو مرتب می کنن؟ ازینا که میدونن گلدون مهمه ، ضبط مهمه، عکس مهمه، ازین کارگرا واسه تمیز کردن لپ تاپ رو سراغ ندارین ؟! 

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان ۱۳۹۵ساعت 1:59  توسط ماری جُوانا  | 

همه آدمها وقتی عصبانی می شوند، راههای مختلفی برای آرام کردن خود سراغ دارند. خودم توی فیلم ها دیده ام که افراد زیادی می آیند آینه قدی شان را می شکنند، یا آن گلدان خوشگل کنار پنجره را ! بعضی ها عصبانیت خود را سر اولین بیچاره ای که بهش می رسند خالی می کنند ، طوری که جرت نداری نگاهشان کنی، چرا که یکهو دیدی یقه ات را می گیرند که " چیه، چرا نگاه می کنی؟ " یا حتی " چیه؟ چرا وقتی نگاهم می کنی پلک میزنی ؟ "

بعضی از افراد عصبانیتشان را با ورزش خالی می کنند و یک سری آدم های گوگولی هم هستند که موسیقی آرامشان می کند.

نوع جدیدی از تخلیه روانی هم فحش دادن است که انگار حسابی مد شده است به این شکل که اینترنت را روشن میکنی و هرکسی هرکجا گیرت افتاد می روی با فحش آبکشش می کنی.

در کنار تمام حالتهای گوناگون تخلیه عصبانیت، من هم روش خاص و منحصر به فردی هنگام عصبانیت دارم که به محض اینکه اتفاق ناخوشایندی برایم می افتد می خوابم! این شکلی ام که به محض عصبانیت پلکهایم سنگین می شود . بعضی ها را دیدید توی خیابان عصبانی می شوند دنبال قفل فرمان می گردند تا از خودشان دفاع کنند؟ من هم شیرجه میزنم سمت پتو و بالشم !

کسی ناراحتم می کند، می خوابم . کارهایم پیش نمی رود ، می خوابم . چی؟ فحشم دادید ؟ مسخره ام کردید؟! من رو عصبانی نکنید هاااا!! نفس کش!!! کجاست پتوی من؟؟؟؟؟

                   

+ بخشی از متن دختر همسایه- مجله جوانان امروز 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۵ساعت 1:59  توسط ماری جُوانا  | 

گزارش فوتبال ایران- کره بصورت زنده :

گزارشگر : با تسلیت بابت تاسوعای حسینی، فوت رهبر انقلاب اسلامی، شهادت حضرت علی و هر تعطیلات رسمی دیگری که باعث شده بار سفر به سمت شمال را ببندید یا به تماشای دیدار دو تیم ایران و کره بنشینید .

بله، در ورزشگاه فریاد " ای اهل حرم، پیر علمدار نیامد، خداداد نیامد ، نکونام نیامد " به گوش می رسد.

کل ورزشگاه آزادی در شان این روز سیاه پوشیده اند و بازی با سوت یا حسین داور شروع می شود. سردار آزمون مثل سرداری در صحرای کربلا با شمشیر پاهایش به سمت توپ می دود ولی بازیکن کره که ازقضا قرمز هم پوشیده اند ، همانند شمر جلوی دروازه می ایستد ! 

بازیکنان ایران حواسشان هست تا هیچ گونه حرکت شادی افزایی انجام ندهد، سانتر از جناحین با احتیاط انجام می شود . خبر رسیده که علمای قم در اعتراض به عمل شنیع برگزاری فوتبال تحصن کرده اند و لب به قیمه های نذری طرفداران فوتبال نزده اند و پلاکارد زده اند " لطفا فوتبالی ها و طرفدارای کی روش نیان تو هیات ما، مرسی، اه"

کریم انصاری فرد با حضور در بازی به همه ما ثابت کرد که کریم به والله مسلمان نیست .

همچنین در جریان بازی، پرچم کمک داورها و کارت زرد و قرمز داورها همه  به رنگ مشکی و نام شهدای کربلا مزین شده است .

خبرها حاکی ازآن بوده که بازیکن بلاد کفری کره قبلا اعلام کرده بود که مردم تهران غمگین اند و ایران را دوست ندارد، تماشاگران در حالی که مراسم قمه زنی را در گوشه ای از ورزشگاه انجام می دادند، همزمان در اینستاگرام در صفحه این بازیکن مادر و خواهرش را مورد لطف قرار دادند تا بدانند ما خیلی هم مردمان مهربان و گرمی هستیم! 

خب... اشکان دژاگه در گوشه زمین حرکت می کنه، ولی گویا اون گوشه زمین اتفاقی افتاده، همه بازیکنان ایرانی به اون سمت حمله می کنند، تماشاچی ها هم سینه زنی را قطع و به سمت گوشه زمین می روند، بله، شله زرد نذری در حال پخش است، من آنتن را به همکارم می سپارم و میکروفون حسینیه آزادی را در اختیارشان قرار می دهم "

 

" یه ظرف شله زرد واسه منم نگه داااااااااااااااااارین ...... "

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر ۱۳۹۵ساعت 1:59  توسط ماری جُوانا  | 

همه اش چند روز از بازگشت غیرتمندانه ام به اصفهان نگذشته ولی حس میکنم سالهاست " آ هِمین جا نیشِسته ام به کِکه خوری "!

خوابگاهمان عوض شده است ، برای منی که فوبیای آسانسور دارم شرایطی بدتر از اتاق در طبقه هفتم در یک ساختمان هفت طبقه وجود ندارد! از شرایط اتاق جدیدم برایتان بگویم که گور دخمه ای است که پنجره ندارد و ته راهرویی است که نه نور به آن می رسد و نه تهویه دارد! اولین کاری که کردیم این بود که با همه هم اتاقی ها مشکل نفخ خود را حل کردیم که مبادا شبها دچار گوزگرفتگی شویم !

تاریکی اتاقمان به حدی است که می توان یک دستگاه آگراندیسور آورد و تاریکخانه محشری از آب درآورد. وضعیت به گونه ای است که هر وقت بیدار می شویم یک سر به هال می زنیم و از توی بالکن خورشید را تماشا میکنیم که مطمئن شویم صبحه! همین چند شب پیش ، ساعت 2 بود من بیدار پای لپ تاپ بودم و سیمین از خواب پرید. با تردید پرسید " صبح شده ؟ " 

امروز که ساعت 1 ظهر خوابم برده بود همه اش توی خواب با خودم تکرار میکردم " الان ظهره، قیلوله ظهره! داره خورشید می تابه، داره می چرخه زمین!". خیلی اوقات هم برایمان پیش آمده وقتی حواسمان به ساعت نیست، وقتی از اتاق بیرون می رویم از دیدن تاریکی هوا شوکه شویم!

از منی که رگه های شیرازی ام مشهود است بعید به نظر می آید ولی دیروز برای پیدا کردن باشگاه از خوابگاه زده بودم بیرون، یک جایی از اصفهان گم شدم. بعد درست جایی بود که من بودم و کوههای انتهای شهر!!! یعنی از آنجا بیشتر راه نداشت که برم وگرنه میرفتم آنجا گم شوم.

شما را نمی دانم، ولی من وقتی گم می شوم، به جای اینکه سعی کنم پیدا شوم سعی می کنم خوش بگذرانم! اصلا گم شدن برایم جزو آپشن های تفریحی محسوب می شود و دستهایم را مثل این مگس ها که دسرشان را دیده اند به هم می مالم که " آخ جون! گُم ! " بعد با خوشحالی دور خودم می گردم تا بیشتر گم شوم و توی کوچه پس کوچه ها اتفاقات جالب کشف کنم! هر از گاهی هم از کسی می پرسم " من کجام ؟ " . بعد اصلا فرقی نمی کند توی این " من کجام ؟ " ها سه راه سیمین باشم یا خیابان میرفندرسکی، همین که یک اسمی داشته باشد برایم کافیست!

بعد حالا بعد از کلی دوی استقامت رسیدم به آن باشگاه بدنسازی که آدرسش را گرفته بودم، قیمتش آنقدر زیاد بود که یک آن فکر کردم واقعا بدن تولید می کنند می دهند بیرون ! برگشتم خوابگاه، تختم را مرتب کردم و با لبخندی از رضایت گفتم " باشگاه من همین جاست ! "

از شانس گلگون من هم، ورودم مصادف شده با تخلیه خوابگاه به خاطر تعطیلات محرم. توی اتاق تنها هستم و خودم را با فیلم دیدن خفه کرده ام. هر از گاهی هم برای فراموش نکردن زبان فارسی میروم بیرون و به در و دیوار خوابگاه فحش می دهم، برمیگردم اتاقم. 

 

+ حتی در غرغرهایم اثری از درس نیست!

+ کاش لاقل شله زرد نذری می دادند. شله زرد از مجموعه  آلام انسانی می کاهد! 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۵ساعت 23:1  توسط ماری جُوانا  | 

تو آرایشگاه یه پسر بچه به زور از پله ها اومد بالا، پشت در مادرشو صدا زد. مامانش هم با مهربانی گفت " جانم پسرم "

همه ما هم ساکت بودیم گوش دادیم ببینیم چی میگه بچه . با همون لحن بچگانه اش در حالی که نفس نفس هم می زد گفت " مامان بابا گفت به جاش بیام ببوسمت " !

:))

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر ۱۳۹۵ساعت 21:49  توسط ماری جُوانا  | 

" دخترم خیر ببینی، بده کانالی که فیلم اون پسر دختره رو میده "

این دیالوگ بالا متعلق به مادربزرگم است که عصر مهمان خانه ما بود. 

نمی دانم آیا ماهواره دارید یا نه، مسیر ترکیه را هم نگاه می کنید یا نه! ساختار سمت و سوی ترکیه این شکلی است که قربونش برم 400 تا کانال دارد ( تازه اگر آن مثبت هیژده ها و خدا مرگم بده ها را حذف کرده باشی ). بعد توی 362 تای این کانالها مدام دارد سریال پخش می شود! آن هم سریالهای هونصد هزار قسمتی!!!! من یادم است یکبار بچگی ها یک سریالی را اتفاقی دیدم، همین اواخر باز متوجه شدم هنوز ادامه دارد! این را هم جهت اطلاعات عمومی دوستان بگم از 38 تا کانال باقیمانده، 30 تا کانال یکریز برنامه همسریابی گذاشته اند!!!! اصلا من همیشه تصور میکنم ترکیه را یک مشت جویای ازدواج دربر گرفته!!! طوری که میخواهم ویزای ازدواج بگیرم از آنجا!

داشتم می گفتم، مادربزرگم صدایم کرد و آن دیالوگ را گفت . منم با ته صله رحم و نوه ی سوگلی بازی کنترل را گرفتم دستم و گفتم کدوم شبکه مامانبزرگ ؟ 

گفت نمیدونم ! :| گفتم اسمه سریاله چیه؟ با یک ذوق زدگی عجیبی گفت " همون که اون پسر خوشگله عاشق دختره میشه ، مادر دختره با بابای پسره ارتباط داره ، پسره خیلی خوش هیکله ها " 

در حالی که گوشه لبم رو گاز میگرفتم گفتم " خب مامانبزرگ جونم این که موضوع همه سریالای ترکیه است! "

خلاصه، مجبور شدم بنشینم کل کانالها را یکی یکی بگردم تا بلکه آن شاهزاده سوار بر اسب سفید مامان بزرگم را پیدا کنم. بعد از کلی آشک ممنوع و کارا سودا و از این دست سریالهای ترکیه بالاخره سریال مادربزرگ رو پیدا کردم. ولی از شانس بد من مادر بزرگ گفت " این کانال چند قسمت جلوتره، اون یکی رو پیدا کن "

آهان ، یادم رفت این را بگویم بهتان که در ترکیه بعضی سریالها با تفاوت زمانی در شبکه های مختلف پخش می شوند! مثلا همین دختر و پسری که الآن می بینی دارند لاو می ترکانند و برای هم رگشان را می زنند، توی اون یکی کانال به امید خدا ازدواج کرده اند و مدتهاست پسره دوست دبیرستان دختره را حامله کرده، دختره هم دو به شک است بین رییس و پسر همسایه شان با کدام یکی برود بیرون! 

 

 

+ دیدم خیلی تزلزل شخصیتی دارم،طوری که معلوم نیست مخاطب عزیزی که شما باشین اومدین اینجا بخندین یا پای حرفهای من گریه کنین! به همین دلیل واسه وبلاگ شخصیت قایل شدم و نوشته هام رو دسته بندی موضوعی کردم . یک دسته نوشته های ادبی و باقی همه نوشته های بی ادبی! مثلا! گوشه پایین سمت چپ :)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر ۱۳۹۵ساعت 0:36  توسط ماری جُوانا  | 

 

هر آدمی استعدادی نهفته دارد که مثل ذخایر نفت در درونش نهفته است و باید کشف شود . تب این استعدادیابی چنان فراگیر است که بچه وقتی در شکم مادرش لگد می زند، پدر و مادرش بلافاصله ذوق می کنند و می گویند بچه مان استعداد کاراته دارد، توی بیمارستان هنگام به دنیا آمدن بند ناف بچه دور سرش گیر می کند و با همکاری تمام دکترهای ماما و ارتوپد و متخصص قلب بیمارستان به دنیا می آید، با ذوق می گویند بچه مان توی ادبیات نمایشی استعداد دارد.

مشکل اصلی هم از وقتی شروع می شود که آن طفل معصوم به دنیا می آید، چرا که کافیست یک آروغ اضافی بزند هنگام شیر خوردن، فوری برنامه می ریزند که بچه شان را بفرستند کلاس آواز و همین که شروع کند به قِن قِن کردن چشم و چال پدر و مادرشان قلب می شود که " ای جانم، درست مثل فرانسوی ها تلفط میکنه حروف رو! بفرستیمش کلاس زبان فرانسه " !

اگر از خاله بازی و دکتر بازی اطفولیت صرف نظر کنیم انواع دیگری از استعدادیابی هم وجود دارد که سنین بالاتری را شامل می شود . مثلا کافی است توی درسهای ریاضی هی بیفتید و عینک گرد هم به شما بیاید، آن موقع یک استعداد کشف نشده هنری به حساب می آیید .

اگر می توانید مچ خواهر کوچیکه تان را هنگامی که دزدکی شکلات از یخچال برمی دارد، بگیرید، می توانید بلافاصله جذب گشت امنیت اخلاقی شوید .

اگر در بچگی هفت سنگ را با مهارت بیشتری بازی می کردید می شود مهندسی را جزو استعداد درونی شما محسوب کرد.

و اگر ذاتا به اکتشاف استعداد علاقه دارید می توانید یک برنامه کشف استعداد خوانندگی بگذارید و به بقیه خاطر نشان شوید که یک دستگاه کپی بیشتر نیستند!

 

 

+ بخشی از مطلب چاپ شده در مجله جوانان امروز، شماره مهر ماه .

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر ۱۳۹۵ساعت 14:45  توسط ماری جُوانا  | 

تو راهپله نشسته بودیم، بحث از سخنرانی رییس جمهور تو نیویورک شروع شد که یکهو نمیدونم چطور شد دیدم جایی از بحث هستیم که مامان تهدیدم می کنه که " این دفعه رفتی اصفهان، باید چاق برگردی " کلا نمی دونم چرا تتمه همه بحث های مادرم به پروار کردن من ختم میشه! 

می گفتم... توی این بحبوحه بود یادم افتاد خاله و زن داییم حامله هستن ، خاله ام اوایل آذر ماه وقت زایمانشه و زن دایی اواخر مهر. آهی کشیدم و گفتم " مامان برم اصفهان تولد هر دو تا نی نی جدیدمون رو نمی بینم ها "

از گفتن این جمله و آه بعدش هنوز نیم ساعت نگذشته بود که شوهرخاله ام زنگ زد گفت خاله بچه اش زودتر از موعد در حال به دنیا اومدنه! بدو بدو رفتیم بیمارستان، قند توی دلم آب می شد که " آخ جون ، نی نی! " که صدای دایی ام رو از توی راهرو تشخیص دادم. سرم رو آوردم بیرون دیدم دایی هم دست زن دایی رو گرفته و برای چند ساعت دیگه وقت زایمان بهش میدن!!!!

انقد من مستجاب الدعوه ام یعنی!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر ۱۳۹۵ساعت 23:48  توسط ماری جُوانا  | 

توی یک هفته ای که گذشت، توی نمایشگاه پاییزه غرفه داشتیم . غرفه بغل دستیمون هم یه سی دی فروشی بود که هر از گاهی غرفه اش رو می سپرد به من و می رفت. توی این چند روز کاملا متوجه شدم که من اصلا کاسب خوبی نیستم و اصلا از من بیزینس و خرید و فروش برنمیاد! چرا که :

یه آقای جوونی اومد، کلاس تری دی مکس میخواست،چون خیلی خوش تیپ بود برای کلاسش صد هزار تخفیف دادم!

یه پسر بچه اومد، وسط این همه سی دی کارتون و بازی کامپیوتری، سی دی آموزشی میخواست. بعد حسابی هم داشت بین چند تا نرم افزار کندوکاو میکرد تا به وسعش برسه، من هم دو تا نرم افزار که چشمش رو گرفته بودن به عنوان اشانتیون بهش دادم!

یه دختری اومد صدای خیلی خاص و قشنگی داشت، برای اینکه بیشتر صداش رو بشنوم خودم رو به خنگی زده بودم و هی ازش می پرسیدم گفتی کدوم کلاس رو میخوای؟ چی؟ رشته ات چی بود؟ یه ذره بیشتر توضیح می دی ؟!!!!

یه پسری اومده بود دهنش به شدت بوی سیر می داد، تا خواست بگه فلان چیزو میخوام، گفتم آقا نداریم تموم کردیم :| تا خواست باز توضیح بده یه چیزی بگه ارجاعش دادم به آدرس موسسه گفتم فقط قبل از نهار موسسه بازه، درخدمتتون هستیم!

یه پدری با پسر بچه اش اومد، دی وی دی کارتون قیمت کرد، پول یکی رو داد، دزدکی دو تا برداشت، دیدم ولی هیچی نگفتم و بعد از رفتنش هم حسابی گریه کردم!

این وسطا هم به هر بچه ای که به مامانش اصرار میکرد واسش کارتون بخره و مامانش محل نمی داد، یه سی دی کارتون کادو می دادم ! 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر ۱۳۹۵ساعت 23:22  توسط ماری جُوانا  | 

توی غرفه نمایشگاهیمون نشسته بودم و حسابی غرق توی افکارم بودم طوریکه وقتی کسی میخواست از من شرایط کلاس های اتوکد سه بعدی رو بپرسه، باید چند تا بعد به خودش اضافه می کرد و همه ابعاد رو بالا و پایین میکرد تا من رو از هپروتم بکشه بیرون!

یه تیکه کاغذ برداشته بودم و توش اهدافم رو برای آینده ام می نوشتم، بعد با توجه به بدبیاری هام توی رابطه عاشقانه و حتی ناعاشقانه، بزرگترین نقشه زندگیم یه برنامه بلند مدت تنهاست تا بتونم گلیمم رو از آب بکشم بیرون. توی این کاغذ داشتم با جدیت در مورد شهر احتمالی که میخوام زندگی کنم برنامه می ریختم و حتی در نهایت گنده گوزی برنامه مهاجرتم به بلاد کفر را برنامه ریزی می کردم. در همین حال هم داشتم روی شانه خودم میزدم که آفرین دختر، تو می تونی !

پس از اتمام طالع نویسیم همین طور با لبخند ابله طورانه ای " تو می تونی، تو می تونی " گویان به راهروی روبروم خیره شدم.
همون لحظه پسر و دختر جوانی رو دیدم که از چشماشون " جیک جیک مستون" می تراوید. به وضوح مشخص بود تازه نامزد کرده اند و بطرز بی رحمانه ای هم سِت پوشیده بودن، اون هم زرشکی سیر! اوه مای گاد! این از آن چیزهاییه که حسابی من رو هوایی می کنه.
در دست پاچه ترین حالت برگه اهدافم رو از لای کاغذا کشیدم بیرون و آوردم بالا! " هوی مریم، وسوسه نشو، هدف، خارجه، کار، تنهایی، آزادی، هدف ، بزغاله جان هـــددددف"
بعد طوریکه سرم رو داشتم تکون می دادم تا افکار مزاحم از سوراخ گوشم پرت شه بیرون، اون زوج ملعون، نرم نرمک از جلوم در حال رد شدن بودند. لامصب ها از راه رفتنشون آهنگ " عاااشقم من، دنیای من تویی تو" با پس زمینه آهنگ " دی ری ری ری ، دی ری ری ری" پخش میشد. بعد درست جایی که فاصله دماغ من از این زوج به زحمت ده سانتی متر می شد ( کما اینکه اگه دماغم عملی نبود حتما الان بین دست و پاشون گیر می کرد و با مخ می خوردن زمین و دلم خنک می شد )،در همین فاصله برزخی بودم که پسر ماجرامون با لطافت حال به هم زنی دست دختر رو که توی دستش قفل بود، بالا آورد و با طمانینه به لبهاش چسبوند و " مرررررررچ" ! آه خدای من، ماچش کرد!
این صدای مرررررچ مرگبار برای من به مثابه زلزله ای با ریشتر بالا بود که همه معادلات من رو بهم ریخت. کاغذ کذایی هنوز توی دستهام بود ، بلافاصله خودکارم رو برداشتم روی دکترا و تهران و آن ایتالیای گور به گوری خط کشیدم و درحالیکه یکی توی سرم با ریتمی مرررررچ گونه می گفت " جهنم و ضرر" ، توی لیست اهدافم با حرص نوشتم " شوهر " :|

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۵ساعت 22:30  توسط ماری جُوانا  | 

هر از گاهی از روی وبگذر چک میکنم ببینم گوگل با چه کلیدواژه هایی مردم را به سمت وبلاگم راهی میکند. با توجه به چیزی که انتظارش می رفت بخش اعظم نتایج جست و جو با سرچ " ماری جوانا " و گیاه ماری جوانا و نحوه مصرف آن است! با این حساب روزانه میزبان قشر اعظمی از جوانان دودی هستم! با توجه به این موضوع من الان به همه شما مشکوکم، حتی شما دوست عزیز! از این به بعد هم نفری یه لوله نمونه گیری دم کامنت دونی میگذارم از دوستان تست اعتیاد می گیرم !

اصلا کلا من قربان خودم می روم با این وبلاگ نوشتنم. وبلاگ قبلی ام که مریم معمار بود، با اینکه اسمش علف زن گونه نبود، ولی در محتوا باز گوگل همچین کم لطفی نمی کرد. بجای اصل محتوای وبلاگ برای سرچ گوگل هر چی فعل کردن و شدن و گردیدن و نشستن و بلند شدن بود که سرچ می شد !

یکبار در همان وبلاگ قبلی یکی از خاطراتم خیلی بازدید داشت، من هم هی پیش خودم ذوق میکردم که عجب شاهکاری از خاطراتم درآمده که مردم مشتاق خواندنش شده اند! پی اش را که گرفتم فهمیدم در جمله ای که داخلش نوشته ام " از همکلاسی ام فلان و بیسار " در کلمه "از" به جای الف اشتباهی لام نوشته ام :| 

 

خلاصه، حالا در این وبلاگ کمی مبسوط تر با چند تا از نمونه های سرچ وزین آشنا می شویم 

عشقم ماری میکشه : خیلی دوست داشتم که از این کلمه این طور برداشت کنم که مثلا نقاشی من را که مثلا ماری خانوم هستم را می کشد، ولی خب... متاسفم ولی اون شیشه نمونه گیری رو می گذارم دم کامنتدونی، برای ولنتاین کادو بدهید به عشقتان! مستدام باشد !

ماری و جوآنا که بودند؟ : خدمت دوست عزیز باید بگم که " داداچ داری اشتباه می زنی " ماری و جوانا دو نفر نیستند! ته تهش با تبصره اگر گیاهش را در نظر نگیری، یک نفر می شود که منحصرا خودم هستم !

عمرا اگه مثل من پیدا کنی : این گزینه هم مشکوک به زدن چیزی است! شیشه نمونه گیری کم نیارم یه وقت ؟ 

بعد اون وقت، توی گوگل سرچ می کنید که ببینید عمرا مثل خودتان را پیدا می کنید یا نه خدای نکرده ؟ هوم ؟

 

 واسه خودم منو نمیخواد : بله صد در صد، حتما هم با چشمهایی نگران گفته " من لیاقت عشق تو رو ندارم " ! اصلا شک نکنی ها! فکر نکنی پیچیده شدی ها! بخاطر خودت تو را نمی خواسته. بله.. هوم... قطعا.

 

دستم رفت روی باسنش: واووووو.. دستت افتاده توی کندوی عسل که! چه باشکوه... چقدر حسودی ام شد به موقعیت مکانی شما! الان خوشحالی ؟! آپولو هوا کردی؟ بعد حالا توی گوگل دست خودت را سرچ می کنی یا آن باسن تبرک شده را ؟ 

 

دختره ماری جوانایی : با مویی؟ نه واقعا با مویی؟ خودت ماری جوانایی هستی و هفت جد و آباءت ! 

 

دیل کارنگی دندان دوست داشتن : خب برای این سرچ من می تونم فقط خون گریه کنم :)) گوگل با این حرکت دارد نازم می کند که گریه نکن، بعضی از سرچ ها را به تو می رسانم!

فقط حسرتی که به دلم مانده این است که چطور این مطلب پخش شد و کدام نابغه ای به ذهنش رسید نام دیل کارنگی طفلک را بچسباند تنگ این مطلبم؟ 

 

ماری جونا کشیدم حالم بده : لطفا آدمهای ماری جوانایی علف زده و نا خوش احوال نیان تو وبلاگ من، مرسی ، اه !

 

رفتم گم شدم : عزیزم مزاحمت نمیشیم ، برو گم شو! فقط توی وبلاگ من دنبال خودت نگرد، من خودم هم گم شده ای بیش نیستم!

 

و در آخر با تشکر از دوستانی که با سرچ مریم ماری جوانا و مشخصا وبلاگ ماری جوانا در خدمتشون هستم :)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۵ساعت 0:30  توسط ماری جُوانا  | 

 
مرمت شده توسط : سعادتی