اصولا به اینکه "چوب خدا صدا نداره " خیلی معتقدم و به همین دلیل در خیلی از بی عدالتی هایی که در حقم می شود، نتیجه را به چوب خدا واگذار می کنم. ولی وقت هایی پیش می آید که دلم میخواهد خودم یک چوب بردارم و همچین... بزنم تو سر کسی که ظلم کرده، که همه جایش صدا بدهد! مخصوصا زمانی که این ظلم در حق دوستان من شده باشد.

این پیش زمینه را گفتم تا برسم به اتفاقی که توی خوابگاهمان افتاد ، از نیمه شب گذشته بود و سیمین خوابیده بود که صدای خنده و جیغ بچه های اتاق کناری بلند شد. کمی که گذشت دیدم خودشان حواسشان نیست و رفتم تا بهشان یادآور شوم دیر وقت است و صدایشان مزاحم خواب هم اتاقی ام.

درحالیکه حتی یک ذره از خنده شان کم نکرده بودند با تمسخر جواب دادند  " می خواست زود نخوابه دوستتون! مشکل خودتونه! "

همین جواب را در نظر داشته باشید و به تمام جواب های "این مشکل خودته " عالم اضافه کنید که مثل یک انبار باروت توی دلم جمع شده باشد .

صبح وقتی همه بچه های واحد در حال فعالیت بودند و اتاق کناری هنوز در خواب به سر می برد نقشه شوم من شکل گرفت . از داخل اتاق داد زدم " سیما کتری رو بذار رو گااااز" بلافاصله، "سیما کتری رو گذاشتی رو گاااز؟ "و " سیما تصمیمم عوض شد کتری رو نذار رو گاااز" بعد مثلا به صورت کاملا اتفاقی دستم خورده باشد به میز و صندلی های هال و گرومپ گرومپ. در را مثلا یکهو باد زد و محکم شترق!  رااااستی، آهنگ جدید استاد شجریان را شنیده اید ؟ "آآآآی نسیم سحری، گووووش کن "

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۵ساعت 17:26  توسط ماری جُوانا  | 

 
مرمت شده توسط : سعادتی