" دیشب باران آمد "
همین یک جمله ساده را اگر از نگاه اقشار متفاوتی ببینیم، کلی متفاوت بیان می شود . برای مثال این افردا این گونه بیان می کنند ماجرا را :
یک مهندس معمار: باران های موسمی از سمت غرب بارش گرفتند و باید نسبت به جهت گیری ساختمان تجدید نظر کرد تا رطوبت به داخل نفوذ نکند.
شاعر : باز باران، با ترانه، با گوهرهای فراوان.....
فیلسوف: در اصل این باران نیست که می بارد. تصور ذهنی ماست از چیزی که میشود اسمش را هرچیزی گذاشت!
کارگردان : نور، صدا، تصویر، باران، حرکت...
کشاورز: خدا رو شکر این نعمت الهی باز اومد.
معلم :دیشب باران آمد. نقطه سر خط .
مادر: دیشب بارون اومده بود، ذلیل مرده چرا لباسها رو از روی بند جمع نکردی آخه ( رو به دختر )
دختر: وای هوا چه دو نفره است !
وکیل: دیشب که موکلم در مکان حضور داشت باران هم می آمد. من ار محضر دادگاه میخواهم خانوم باران را هم برای شهادت به جایگاه احضار کنند!
راننده تاکسی : دربست ! دربست!
دکتر: ضربان مریض تند تر می زنه ، پروپانولول تجویز می کنم ( شاید هم دیشب باران می آمد! )
+ بخشی از مطلب چاپ شده در مجله جوانان امروز، شماره شهریور
من هم با اینکه از جنبه فمنیستی با کلمه " مثل یه مرد" مشکل دارم، به نشانه تاییدِ زیاد کل نیم تنه بالام را بالا-پایین تکون دادم تا متلتفت بشه آومدم که کار کنم و گفتم " من دخترِ این کارهام "
امروز برای سر زدن به کارگاه بازار رفته بودم ، پیمانکار همین که منو دید گفت " پاشو برو بالا پشت بوم " بعد به یکی از کارگرا اشاره کرد که نردبون بذاره کنار دیوار
کارگر مذکور رو دیدم که نردبونی رو گذاشت کنار دیوار انتهایی و رفت . با احتیاط جلو رفتم و نردبون رو دیدم که فقط ارتفاع نصف دیوار رو پوشش می داد ! نمیدونم کارگر مورد نظر من رو با اسپایدرمن یا عمه اش احتمالا اشتباه گرفته بود. با وجود ترسم از ارتفاع و اوضاع نردبون خواستم جیغ بکشم که " وای نمی تونم " که دقیقا حرف کارمند میراث توی گوشم تکرار شد .
آب گلوم رو قورت دادم، شالم رو دور سرم محکم کردم و " گه خوردم ، گه خوردم " گویان از نردبون کشیدم بالا. مادرآمرزیده حتی نایستاد نردبون رو بگیره و لابد به گمونش من چون کم وزنم، به گرانش زمین میتونم غلبه کنم!
وقتی رسیدم به اونجایی که نردبون تموم میشد و میرسیدم به دیوار، به اندازه تموم واحدهای درسی که خونده بودم به خودم فحش می دادم و عین این موجودات چسبناک خودم رو به دیوار چسبونده بودم و پام رو به جاهایی گیر می دادم و بالا می رفتم . در آخرین لحظات بالا رفتن بودم که یکی از مغازه دارها بیرون اومد گفت " خانوم چیکاااار می کنی! میفتی الان ". فشارم از ترس حسابی افتاده بود ولی پایین رو نگاه کردم و در حالیکه عبارت " گه خوردم " دیگه داشت از چشم و گوش و نگاهم بیرون میزد، لبخندی زدم و با صدایی لرزان گفتم " هِه! چیزی نیست که! من دخترِ اینکارهام! "
دیدم خود فروشنده فشارش از من بیشتر افتاده و نیاز فوری به یه آب قند داره! طوریکه میخواستم بیخیال ادامه راه بیام پایین بذارمش رو صندلی بادش بدم بگم " تموم شد عزیزم ، چیزی نیست "
خودم رو با هر زحمتی بود بالا کشیدم . همون لحظه کارگر سر رسید ، در حالیکه نردبون رو نگاه کرد، من رو نگاه کرد و در حالیکه چشم هاش دو دو می زد، عرق پیشانیش رو با دست گرفت و گفت " عه!رفتین ؟ اومدم بگن این خیلی خطرناکه اونور واستون راه پیدا کردم از داربستا برین ! "
اونجا بود که قیافه ام رسما دو نقطه خط شدو تازه از ارتفاع سرگیجه گرفتم و سردرد . حالت تهوع و دل پیچه و جابجایی مری و مثانه در من اتفاق افتادم و چون بالا پشت بودم بودم و خدا نزدیک تر بود، زیر لب گفتم " خدایا منو بکش " :|||||||||||||||
بعد به دخترم فکر میکنم، به اینکه چند سال بعد وقتی در چنین موقعیتی روبروی دخترم نشسته ام، توی سرم مرور می شود همه چیز. یادم می آید که در خیابان راه می رفتم و یادت می افتادم! روزهایی مثل امروز را یادم می آید که بوی چوب می آمد و یادت می افتادم، وانتی از کنارم رد می شد، هلو می فروخت و یادت می افتادم.پسر بچه ای پایش را به زمین می کوبید و پدرش را ذله می کرد و یادت می افتادم. از جایی که نمی دانستم کجاست، کسی می خندید و یادت می افتادم.
بعد که تمام دلتنگی و گریه ها یم را دوره کردم، روبروی دختر آشفته ام می نشینم و با نگرانی می گویم " کمتر بهش فکر کن، تا کمتر دلتنگ بشی دخترم "
منم که اصلا حوصله جر و بحث نداشتم قبول کردم و برای شروع ، یه کفش پاشنه لژدار بلند گرفتم! لازم به ذکره که من هیچوقت توی عمرم کفش پاشنه بلند نپوشیدم و یه باری که توی عقد خاله ام پوشیدم با کله از پله ها افتادم و وسط تالار به صورت دمر ولو شدم!
خلاصه که یک کفش پر طمطراق مشکی که نهااایت سعی ام رو کردم تا کم زرق و برق ترین و ساده ترین نوعش باشه رو گرفتم!
امروز که برای سر زدن به دو تا از کارگاههای مرمتی و ثبت مستنداتشون حاضر میشدم، مادرم باز بالای سرم با تکرار جملات کولی و خانوم مهندس شیک حاضر شد و من هم با احتساب تاکسی خور بودن مسیر قبول کردم و آن مبل های دو نفره مشکی که به اسم کفش قالبم کرده بودند را پوشیدم.
همین که از تاکسی پیاده شدم متوجه جانفرسا بودن راه رفتن با این کفش ها شدم! به طوری که حس می کردم در هم قدم کوه بیستون رو میکنم! به زور قدم بر میداشتم و تو هر دو قدم پاهام پیچ می خورد و شلنگ تخته مینداختم! صحنه رو تصور کردیدن؟ قدّم دیلاق شده بود و مثل زرافه ای که تازه به دنیا آمده باشه تلو تلو میخوردم و دور خودم گره میخوردم .راه رفتنم به پنگوئن ها میگفت " زکی ! " . یک چیزی بودم مثل دختری که همین الان ساق پاهاش را خر گاز زده و تو همان لحظه هم به شدت دستشویی اش گرفته باشد!
به زور چسبیدن به میله های کنار خیابان و سینه خیز و قل خوردن در خیابان ، در حالیکه عالم و آدم متحیر راه رفتن من بودند خودم رو به یکی از کارگاه ها رسوندم و با همچین صحنه ای در ورود مواجه شدم!

علاقلانه ترین کار این بود که بی خیال کفش، پا برهنه راهرو رو طی کنم ، چون باید پشت بام هم می رفتم . از دیوار ساختمان هم جایی بالا کشیدم و حسابی خاکی شدم.
در طی محل به کارگاه دوم، کفشها اونقدر پام رو می زدن که یکجا بی خیال همه چی، کفشهام رو دستم گرفتم و با پای برهنه مسیر باقیمانده تا اون کارگاه رفتم . همه حواسم هم به این بود که شیشه ای چیزی توی پام نره و گاهی مجبور بودم یک جایی رو از روی چاله ها بپرم. سر کارگاه بعدی اوضاع متفاوت بود و اینجا همه محوطه گلی و سیمانی بود. پیش خودم گفتم قبل از دیدن پیمانکار سقف رو عکاسی کنم و بعد دوباره کفشهام رو بپوشم و با سر و وضع بهتری بیام پایین. همون لحظه پاهام افتاد توی چاله گلی و تلاشم برای تمیز کردنش اوضاع رو وخیم تر کرد.کفشهام رو با حرص انداختم یک گوشه و درحالیکه از نوک دماغ تا پاچه شلوارم گلی و خاکی و نامرتب بود یک آقایی اومد بیرون و گفت " عه! سلام خانوم مهندس "
با همون وضع بلافاصله ایستادم و در حالیکه داشتم آشفته ترین وضعم رو با خجالت مرور می کردم یاد حالت مادرم وقتی در آستانه در حاضر شده بود و گفته بود " یه خانوم مهندس شیک و خانومانه ... "
و هی توی سرم، توی فضا، توی پس زمینه ، بین حرفهای پیمانکار تکرار میشد :
" یه خانوم مهندس شیک و خانومانه ... "
" یه خانوم مهندس شیک و خانومانه ... "
" یه خانوم مهندس شیک و خانومانه ... "
" یه خانوم مهندس شیک و خانومانه ... "
خواهر کوچیکه که حسادت از چشماش پاشید رو صورتم، جیغش بلند شد و گفت " ظرفای ناهار رو من شستم، اتاقا رو من مرتب کردم ، اون وقت مریم رو می بوسی ؟ "
من هم مثل این گربه ها خودم رو چسبوندم به مادرم و گفتم " من شکست عشقی خوردما ! باید مامان بهم محبت کنه "
خواهر کوچیکه با حرص آشکاری گفت " اگه به این حرفاست که من و مامان باید حسابی همو ببوسیم "
خواهر وسطی هم با صدای بلند خندید و درحالیکه با شیطنت نگاه میکرد گفت " والا اگه معیارتون اینه من هرشب باید با مامان بخوابم " !!!!!!!!!!!!!!!!!