یادمه یک بار سال دوم دبیرستان بودیم که مدیرمون با ابروهای گره کرده ای سرمون داد زد که " کلاس امروز تعطیله، راهپیمایی داریم " و بعد با همون ابروهای گره کرده ما رو درحالی که هیچ از یونیفرمهای خاکستری مدرسه خوشمون نمی اومد، راهی خیابانهای شهر کرد و با تمام توان داد زدیم " انرژی هسته ای حق مسلم ماست "
تقریبا نصف بچه هایی که توی راهپیمایی با شور داد می زدیم " انرژی هسته ای " ، شناخت و تصوری از این حق مسلم نداشتیم و اگر هم تصوری بود از پرتاب هسته هلو به صورت همدیگه فراتر نمی رفت که اون هم مسلم بود که حق مسلم همه انسانهاست!
از اون راهپیمایی با یونیفرم های خاکستری سالها گذشته، بزرگ شدیم و شناختمون از هسته هم بزرگتر شد. تقریبا سر خط و مشروح تمام اخبار سالهای جوونیمون به خبر مذاکرات اختصاص داده شد و هر بار به فکر فرو رفتیم که مگر یه جمع سرانگشتی پنج به اضافه یک چقدر سخته محاسبه اش ؟
در حاشیه این همه اتفاقات سیاسی باید بزرگترین اعتراف هسته ایم رو انجام بدم که از بزرگترین اغتشاشات فکریم این بود که اشتون این جلسه چی میپوشه و بعدها نگاهم به مذاکرات بود ببینم موگرینی چه تیپی میزنه؟! حالا که بعد از این همه سال، بالاخره در سایه اقتدار و هوش سیاسی دولتمردهامون ، پنج به اضافه یک نتیجه داده، بزرگترین دغدغه ام اینه که وقتی میریم بیرون جشن بگیریم واسه این اتفاق تاریخی، "حالا من چی بپوشم؟؟؟؟؟ "
+ با تاخیر در نشر!
اصل قضیه :
چون فاصله پلوتو از خورشید خیلی زیاده، نور کمی از خورشید دریافت می کنه و روشن ترین حالت روزش، یه چیزی تو مایه های صبح خیلی زود زمین یا عصر هنگام غروب تو زمین هست.
#plutotime
ناسا یه حرکتی راه انداخته که هر کسی تو شهر خودش تو اون زمان خاصی که هوا به اندازه پلوتو روشنه، یه عکسی بگیره و با هشتک plutotime به اشتراکش بذاره، و در نهایت ناسا همه رو روی یه عکس پاناروما منتشر خواهد کرد.
حالا ما می خوایم چیکار کنیم؟
ما هم یه موجی راه انداختیم که اگه هر کسی (حتی خودمون) یه سلفی شاد و خندون تو plutotime شهر خودش بگیره و به ما برسونه یا تو اینستا با#sarosmagazine هم ثبتش کنه، شماره بعدی (یعنی هفته آینده) همه رو کنار هم روی یه صفحه از نشریه سـ.ـاروس منتشر خواهیم کرد، البته می تونه سلفی هم نباشه و حتی میشه که خودتون هم توی عکس نباشید. به نظر صفحه جالبی میشه، ولی باید تعداد عکس هامون زیاد باشه :)
از کجا بفهمیم plutotime شهرمون ساعت چنده؟
کافیه یه سر بزنید به وبسایت زیر و اسم شهرتون رو انتخاب کنید، نزدیک ترین ساعتی رو که نور شهرتون در حد پلوتو خواهد بود رو به شما نشون میده. یعنی اگه سر ظهر به سایت سر بزنید یه ساعت از وقت غروب رو خواهد گفت و اگه شب سر بزنید، یه ساعتی نزدیکای طلوع خورشید.
عکس هاتون رو علاوه بر نشریه تو هر جامعه مجازی با #plutotime بذارین به دست ناسا هم میرسه :)
تو این صفحه چندتا نمونه عکس هم گذاشتن البته، فقط تنها نکته ای که باید دقت بشه اینه که عکس ها قابل چاپ باشن :)
لطفا همگی پایه باشین این صفحه رو حاضر کنیم :)
به هرکس دیگه ای هم که می تونید بگید تا عکس بگیره و بفرسته برا من، فقط نام عکاس، اسم شهر و ساعت گرفتن عکس رو هم ذکر کنید و فقط عکس ها تا جمعه برسه دستم لطفا :)
همچنین توی درس تاریخ، جامعه شناسی، آناتومی انسان در کهولت، و حتی جغرافیا هم یک فیلد جداگانه به نام "شهره" باز کنن!
بعد مثلا من خودم پیشنهاد میدم وقتی یکی میخواد زمانی طولانی رو مثال بزنه بگه " وقت پیری شهره "
یک سری ضرب المثل آپدیت شده با این محتوا :
وقت گل نی = وقت پیری شهره
قهر قهر تا روز قیامت = قهر قهر تا پیری شهره
با یک گل بهار نمیشه = با یک عمل شهره جوون نمیشه
دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است = شهره بهتر از هایده است
تا بوده چنین بوده = شهره !
دنبال نخود سیاه فرستادن = شهره شناسنامه اشو نشناخته
بعد... دیشب، وقتی که نسرین با ذووووق آهنگی که توی تولدش سورپرایزش کرده بود رو برام فرستاد، ترانه ای که فکر میکردم چقدر بی مزه نوشتم با صدای سینا اونقدرررر با احساس شده بود که تا صبح گوش دادم و خندیدم و گریه کردم .
درسته بهشون گفتم که دوستشون دارم، ولی باید اینجام بگم که این دوست داشتنشان، عجیب بغل کردنی است !
کنار خیابون ایستاده بود و داشت طوری به ماشین ها و خیابون نگاه میکرد که انگار میخواد ازشون رد شه !
یه پسر بچه چشم سبز رو میگم که تو تاریکی شب تو حاشیه خیابون، کنار پارک راه میرفت. به زور سه سالش میشد و ازون پسر بچه هایی بود که از باسنش شیطنت می بارید. کمی با چشم تعقیبش کردم و وقتی دیدم کسی اطرافش نیست مطمئن شدم که گم شده !
از ماشین پیاده شدم و درحالیکه از ترس جرات نداشتم نگاهش کنم دویدم سمتش. ماشین ها با سرعت از کنارش رد میشدن و اون که انگار حسابی سر نترسی داشت زل زده بود به خیابون و آماده رد شدن بود.
به واسطه سرماخوردگیم حسابی صدام گرفته بود و تا میومدم حرفی بزنم سرفه ام میگرفت، یه لحظه چشمش بهم خورد و با تموم گرفتگی صدام داد زدم " وایسا سر جات "
شروع کرد به فرار کردن . از ترس این که مبادا بپره توی خیابون از وسط خیابون رد میشدم . چند تا جیغ کشید و عقب عقبکی رفت و افتاد توی جوب !
رفتم از روی زمین بلندش کردم و تمام سعیم رو کردم تا صدام شبیه جادوگر توی قصه ها نباشه . بغلش کردم و وقتی دید فعلا پناهی نداره ساکت شد و سفت گردنم رو چسبید.
هیچ حرفی نمیزد و واکنشی نشون نمی داد. برای پیدا کردن خانواده اش راه افتادم توی پارک. وزنش برام کمی سنگین بود ولی همین که توی بغلم حسش میکردم برام شادی عجیبی بود! طوریکه یک لحظه توی دلم گفتم " کاش پسرم باشه "
به چشمهای عابرها نگاه میکردم تا ببینم کدومشون نگرانه، کدومشون دنبال گمشده اش میگرده و از هر آدمی که حس میکردم توی چشمهاش ترسی هست میپرسیدم " این بچه شما نیست ؟ "
یکی از دخترهای پارک ازم پرسید " اسمش رو نمیدونی؟ "
نمیدونم دونستن اسمش چه کمکی به ماجرا میکرد ولی باعث شد من کمی مکث کنم و توی دلم بگم " کاش اسمش دیاکو باشه "
توی مسیر حواسم بود که من چقدر همیشه دوست داشتم پسری داشته باشم به اسم دیاکو! یه پسر شیطون و چشم سبز!
یک لحظه توی خیالم دست "دیاکو" رو گرفتم و بی اینکه کسی حواسش بهم باشه از پارک زدم بیرون
بی هیچ آینده نگری خاصی با عجله سوار اتوبوسی به یه مقصد نا آشنا شدم. یه جا تو یه روستای سرسبز و دور یه خونه کوچیک گرفتم و ساکن شدیم.
دیاکو روزای اول بی تابی کرد ولی بعد از چند روز حسابی با من گرم گرفت . صبحها با هم توی طبیعت قدم می زدیم و کتاب می خوندیم. تموم عصر رو بازی میکردیم و من رو با بدو بدوهاش به ستوه میاورد. اونقدرها که فکر میکردم به شعر علاقه نداشت ولی بزرگتر که شد متوجه شدم به ریاضیات علاقه داره . روزبه روز بزرگ تر میشد و من بیشتر قربون صدقه پسر عزیز دردانه ام می رفتم.
یک روز که دیگه مثل قدیم ها جوون نبودم وحسابی هم سرما خورده بودم اومد روبروم ایستاد و در حالیکه صدام مثل جادوگر قصه ها شده بود، براش از ماجرای گنجشکی میگفتم که توی اتاق حبس شده بود و اون در حالیکه لبخند میزد و برام چای می ریخت از دختر همکلاسیش که دلش رو برده تعریف می کرد.
داشتم به این فکر میکردم که چقدر زود گذشت از روزی که دیاکو رو توی پارکی تو ارومیه پیدا کردم! انگار همین چند ثانیه پیش بود که با صورت گریون از توی جو بیرونش آورده بودم و بغلش کرده بودم و حالا حسابی هیکلی به هم زده بود.
غرق حرفهای دیاکو بودم که یکهو صدای بم تری ایستاد روبروم، مردی که نمیدونم از کجا پیداش شد و حسابی شبیه پسرم بود! تا به خودم اومدم دیدم زیر نور لامپ توی پارک ایستاده ام و مردی که روبروم ایستاده بود با صدای بمی گفت" این پسر منه "
بچه رو محکم در آغوش گرفته بودم، خواستم بگم " اشتباه می کنید " که دیدم بچه از آغوشم پرید و با ترس گوشه شلوار پدرش را چسبید.
بعد بی اینکه حرفی بزنم زل زده بودم به پدری که داشت سر پسرش داد می کشید و از دستش گرفته بود دنبال خودش می کشید . و من دیاکوی خوش قد و بالام رو که توی اتاق روبروم ایستاده بود رو می دیدم که داشت لحظه لحظه آب میشد ، کوچیک میشد و وقتی دیگه اونقد بچه شد که اسمش رو هم نمیدونستم، در حالیکه داشت از باسنش شیطنت می بارید از لبه شلوار پدرش گرفت و رفت.
تا بحال " آدم بغلی " دیدید؟
آدم های بغلی دو نوع اند! یک دسته که قسمت عام ماجرا هستند توی آدرس دهی مورد نظر افراد هستند، یعنی مثلا مپرسن " دختر شهین خانوم کدومه؟ " و شما جواب می دهید " بغلی "
این دسته آدمهای بغلی گاها این طورند که همیشه شخصِ در حاشیه ی ماجرا هستند و صرفا به عنوان شاخص کاربرد دارند! مثلا میپرسند "اون دختر خوشبخت کجاست؟ " شما در جواب می گویید " بغلی اون دختر لاغره "
همانطور که ملاحظه می کنید اینجا "دختر لاغره " به عنوان " آدم بغلی" مورد استفاده ابزاری قرار گرفته و از بدشانسی اش حتی اگه مو بلند و چشم درشت باشد باز یک " آدم بغلی" بیش نیست که حالا به هر دلیل هرگز اون شخص اصلی و اون دختر خوشبخت نیست!
به هر حال، من با این دسته از آدم های بغلی کاری ندارم، پس برویم سر اصل تعریف "آدم بغلی"ِ نوع بعد
این آدم ها به شدت، به معجزه ای به اسم " بغل کردن " معتقدند. اگر رفته باشند خودشان را از کوه پرت کنند پایین، یک خرس پیدا شود بغلشان کند، منصرف میشوند از مردن . خیلی خوب توی هر سایز از بغلی، بغل می شوند !
دسته بالای "بغلی" ها را مطمئن نیستم ولی قطعا توی این دسته از "بغلی" های قرار دارم و اعتقاد دارم با اینکه " ماچِ یار بر هر درد بی درمان دواست" ولی قطعا " بغلِ نطلبیده مراد است "
مروری بر دوستانی که دارم برایم ثابت میکند که "بغل"ِ دوست هم طراز با اخلاقیات باعث ماندگاری دوستیها شده! مثل الهه که وقت بغل کردنش آدم حس میکند یک بالش پر قو را در آغوش گرفته!
حتی یادم است دوستی ام با فهیه از یک بغل شروع شد! اسمش را هم نمیدانستما، ولی توی کتابخونه که بودیم یک روز بغلم کرد و دیدم حسابی " خوش بغل " است، بعد دیدیم ما که انقدر خوب توی بغل همدیگه جا میشویم پس حتما میتونیم دوستهای خوبی هم باشیم!

اصلا من می میرم برای انیمیشن 6 big hero بخاطر شخصیت بغل کردنی "B max " ! یا انیمیشن frozen با آن آدم برفی خوشحالی که عاشق آغوش های گرم بود.. یا اصلا انیمیشن " home " که آدم فضایی گوگولی اش وقت بغل کردن رنگش از خوشحالی نارنجی میشد !
+ دوستان قدیمی ماجرای من و آهنگ " بغلم کن " نبی زاده را هم که در جریانند :)))
+ اینم آهنگ "بغلی" شماعی زاده!
+میگم : من عاااشق بغل کردن " B max " ام
میگه : ندیدم انمیشنشو.. وایسا سرچ کنم ببینم
![]()
این عکس رو فرستاده میگه : یه ذره چغره ، بد بدنه! اذیت میشی !!!!
میگم : =)))))))
اون: چته؟
من: گرمازده شدم فکر کنم
اون: یه دوش آب سرد بگیر خوب میشی
اون: چی شده؟
من: کمی سرم درد میکنه
اون: یه دوش آب ولرم بگیر خوب میشی
اون: صدات چرا اینجوریه؟
من: زیادی جلو کولر بودم سرما خوردم
اون: ای وای! برو یه دوش آب گرم بگیر
من: میگمااا! نسخه هات ارتباط مستقیمی با دوش داره! فقط سمت شیرش کمی عوض میشه :))))
اون : :|
+ منم که همه اش مریضم تو تابستون :/
خواهرم از خوشحالی جیغ های بنفش می کشید و برای قددانی هی من رو " بیشعور" خطاب میکرد و من همچنان لبخند میزدم !
چند دقیقه بعد خواهرم یک پارچ شیرکاکائوی گرم آورد و ریخت روی سرم :/
فردای اون روز چند سی سی آب یخ ( صرفا برای خنک شدن ) ریختم روی مادرم، یه لیوان دوغ با محتویات جعفری و پیاز ریخت توی یقه ام!!!!!
خب... طبق اصل جنگ ، جنگ تا پیروزی در نظر دارم توی یقه مادرم یک لیوان شیرموز بستنی با تکه های یخ بریزم و تو پاچه خواهرم اسید سولفوریک خنک بریزم ! باشد که رستگار شوم در این راه فداکاری
+ شما توی منو چی دارید؟
+ خواهرم اعتراف میکنه که خواستم من هم یخ بریزم دیدم خوش بحالت میشه، گفتم داغ کنی !!!!
+ خب من واقعا به این وضع اعتراض دارم! آیا جواب خوبی های من اینه؟
معاون میراث : به هر حال این تپه باستانیه باید طبق ضوابط باهاش برخورد شه
من : اتفاقا به فکر بودیم و این چی های که توی این قسمت از نقشه طراحی کردیم بدون هرگونه خاکبرداری و خاکریزیه !
معاون میراث : این چی هایی که می گید یعنی چی؟
من : چی؟!!
معاون میراث : بله چی !!!!
من : چی یعنی چی ؟!
معاون میراث : دارید میگید یه "چی" هایی طراحی کردید! این "چی" یعنی چی؟!
من: آهااان... چــی!!!!!
+ شماره پنج سـاروس رو از لینک پایین دریافت کنید و لطفا ، حتمااااا نظر خودتون رو چه توی وبلاگ، چه ایمیل و چه تو صفحه اینستاگرام ســاروس با ما در میون بذارید! لازم به ذکره که بخش پاسخگویی به نظرات "صفحه آینه " مسئولیتش با منه ، پس هم پارتی بازی میکنم توی چاپ نظرات و هم اینکه اگه بیاید از صفحه " درنگ " تعریف و تمجید کنید ، قربون صدقه شما هم میرم :))))
لینک دانلود پیکو فایل (حجم بالا)
لینک دانلود پیکو فایل (حجم پایین)
نمیدونم چند دقیقه یا چند ساعت گذشته بود که یکهو خواهرم با تکون های شدیدی بیدارم کرد و گفت " بدو بریم شادی کنیم "
و من در حالیکه یادم نمیومد شادی اسم کدوم یکی از دوستها یا فامیلهاست یا سرعت از جام بلند شدم! تا به خودم اومدم دیدم تو ماشین نشستیم ، جمعیت زیادی توی خیابون همه دارن میرقصن، خواهرم سرش رو از ماشین درآورده جیغ میکشه، داداشم سوت میزنه، مامانم صدای آهنگ رو بلند کرده و بابا داره با ماشین تک چرخ میزنه! من هم که توی جو قرار گرفته بود شروع کردم به دست زدن و کِل کشیدن!
چند دقیقه بعدش که با خیل جمعیتِ توی خیابون همراه شده بودیم، حسابی گرم شده بودم و داشتم تو خیابون هلیکوپتری میزدم و همراه خواهرم کله معلق می زدیم که یک خانمی هم با ذوق از کنارمون رد شد و داد زد " ایــــرااااان "
میان دستمال تکون دادن توی هوا یک لحظه مکث کردم و بلافاصله تمام اجتماعات ذهنیم رو حلاجی کردم که " ایران؟؟؟ " هان؟؟؟ " فوتبال ؟؟ " روحانی؟ " رای من کو؟ " دریاچه ارومیه؟ " همون لحظه چشمم به پوستر سعید معروف خورد و دوزاریم با کلی تاخیر افتاد و درحالیکه خانومه یه کیلومتر ازم دور شده بود داد زدم و گفتم " آهاااان! والیبااااال!!!هورااااا!!! ایرااااان "
مثلا شکل اولیه ای که به آدم میده اینه

و بعد شکلی که سر آخر باید تو این مرحله درست کنم میشه این

این یعنی درست میشه همه چی! وقتی اوضاع داغونه زیاد نگران نباشم، صبر کنم، تمرکز کنم، درست میشه همه چی ... اوضاع مرتب میشه !
می دونید، تغییرات رفتاری که چند وقت اخیر داشتم برام خیلی عجیب ولی دوست داشتنیه!
قبل تر ها، توی مشکلات دست پاچه میشدم، گریه میکردم و بی قرار میشدم، اما مدتهاست وقت رسیدن به یه گره دیگه اونقدرها بهم نمی ریزم! اعتقادات کائناتی که هر افتادن برگی رو برام تبدیل به یه نشانه کرده و بهش لبخند میزنم ( البته قبلش باز حسابی گریه میکنم ها :دی )
اینکه توی این شرایط بلاگفا ترکید، همه آرشیوم رفت، از یه طرف خیلی موضوع ناراحت کننده ایه ولی از دیدِ من یه نشانه خیلی خوبه برام که شروع کنم همه چیز رو، دوباره از اول، تر و تمیز و تازه! فراموش کنم یه چیزایی رو و به یاد بسپارم که چقدررر اینجا و حال و هواش رو دوست دارم. چقدر دوستانم رو دوست دارم
خلاصه که، بعد از یه زلزله بزرگ، بعد از آوارگی و تبعید تو کشورای همسایه ، برگشتیم به خونه :)
+ دوستای عزیزم لطفا آدرساتون رو بذارید برام،حتی شما دوس عزیزی که کشور جدیدت رو دوست داری!
+ مرسی از توتی که قالب وبلاگم رو نگه داشته بود
+ مرسی از دوستایی که توی خصوصی برای برگردوندن مطالبم اعلام همکاری کردن و "غریبه" با محبت گنده اش :)
+ بیشتر مطالب قدیمی رو کپی گرفته بودم، میذارم دوباره
+ آهای دوست بدقدمم که تا اومدی وبلاگمو بخونی ، زد و ترکید! :))) هیس!
+ اینجا چند تا پست از روی ناچاری مینوشتم این روزا :))
++ دوستای وبلاگی اگه میخواین پست بذارید حواستون باشه تمام مطالبتون تا قبل اسفند 92 میپره! یا کپی کنید و بک آپ بگیرید، یا منتظر بمونید بلکه تکمیل شه ریکاوری :)