یکی از کارمندهای میراث داشت نصیحتم می کرد " وقتی اومدی توی این کار، باید مثل یه مرد باشی! منظورم اینه که وقتی قراره از یه نردبون بالا بری جیغ نکشی بگی وای نمی تونم! نگی وای فلانه وای بیساره ، دیدم که میگما"

من هم با اینکه از جنبه فمنیستی با کلمه " مثل یه مرد" مشکل دارم،  به نشانه تاییدِ زیاد کل نیم تنه بالام را بالا-پایین تکون دادم تا متلتفت بشه آومدم که کار کنم و گفتم " من دخترِ این کارهام "

امروز برای سر زدن به کارگاه بازار رفته بودم ، پیمانکار همین که منو دید گفت " پاشو برو بالا پشت بوم " بعد به یکی از کارگرا اشاره کرد که نردبون بذاره کنار دیوار

کارگر مذکور رو دیدم که نردبونی رو گذاشت کنار دیوار انتهایی و رفت . با احتیاط جلو رفتم و نردبون رو دیدم که فقط ارتفاع نصف دیوار رو پوشش می داد ! نمیدونم کارگر مورد نظر من رو با اسپایدرمن یا عمه اش احتمالا اشتباه گرفته بود. با وجود ترسم از ارتفاع و اوضاع نردبون خواستم جیغ بکشم که " وای نمی تونم " که دقیقا حرف کارمند میراث توی گوشم تکرار شد .

آب گلوم رو قورت دادم، شالم رو دور سرم محکم کردم و " گه خوردم ، گه خوردم " گویان از نردبون کشیدم بالا. مادرآمرزیده حتی نایستاد نردبون رو بگیره و لابد به گمونش من چون کم وزنم، به گرانش زمین میتونم غلبه کنم!

وقتی رسیدم به اونجایی که نردبون تموم میشد و میرسیدم به دیوار، به اندازه تموم واحدهای درسی که خونده بودم به خودم فحش می دادم و عین این موجودات چسبناک خودم رو به دیوار چسبونده بودم و پام رو به جاهایی گیر می دادم و بالا می رفتم . در آخرین لحظات بالا رفتن بودم که یکی از مغازه دارها بیرون اومد گفت " خانوم چیکاااار می کنی! میفتی الان ". فشارم از ترس حسابی افتاده بود ولی پایین رو نگاه کردم و در حالیکه عبارت " گه خوردم " دیگه داشت از چشم و گوش و نگاهم بیرون میزد، لبخندی زدم و با صدایی لرزان گفتم " هِه! چیزی نیست که! من دخترِ اینکارهام! " 

دیدم خود فروشنده فشارش از من بیشتر افتاده و نیاز فوری به یه آب قند داره! طوریکه میخواستم بیخیال ادامه راه بیام پایین بذارمش رو صندلی بادش بدم بگم "  تموم شد عزیزم ، چیزی نیست "

خودم رو با هر زحمتی بود بالا کشیدم . همون لحظه کارگر سر رسید ، در حالیکه نردبون رو نگاه کرد، من رو نگاه کرد و در حالیکه چشم هاش دو دو می زد، عرق پیشانیش رو با دست گرفت و گفت " عه!رفتین ؟ اومدم بگن این خیلی خطرناکه اونور واستون راه پیدا کردم از داربستا برین ! "

اونجا بود که قیافه ام رسما دو نقطه خط شدو تازه از ارتفاع سرگیجه گرفتم و سردرد . حالت تهوع و دل پیچه و جابجایی مری و مثانه در من اتفاق افتادم و چون بالا پشت بودم بودم و خدا نزدیک تر بود، زیر لب گفتم " خدایا منو بکش " :|||||||||||||||

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۵ساعت 0:16  توسط ماری جُوانا  | 

 
مرمت شده توسط : سعادتی