بعد همه این مقدمه رو در نظر بگیرید، از وضعیت نرمال زندگی ام بگذرید تا برسید به روزهایی که به دلیل دوری و دلتنگی و بیشتر تغییرات هورمونی، حساس می شوم!
امروز از آن دست روزها بود . ساعت ۷ صبح بیدار شدم تا آماده شوم و به کلاسم برسم. رفتم دستشویی دیدم دمپایی جلو در است و این یعنی دستشویی پر است! برگشتم توی اتاق و بعد از ده دقیقه برگشم دیدم یک جفت دم پایی با طرح دیگری جلوی در است. برای بار سوم که رفتم و دیدم همچنان دستشویی پر است نشستم وسط هال و گریه کردم! وقتی میگویم گریه شما از این گریه های شیک و باکلاس که از گوشه چشم قطره اشک نم نمک سرازیر میشود را تصور نکنید ها، بلکه از آن دست گریه ها که از هر سوراخ صورت آدمی اشک و آب دماغ می زند بیرون و صدای عر زدنت کل خوابگاه را برمیدارد. اوایل باورم نمی شد سراین موضوع دارم زار می زنم که یکهو وسطها با صدای مویه ام به خودم آمدم، چرا که ضجه میزدم " آخه چرا من انقد بدبختم که دستشویی پره! چرا من؟ خدایا چرا آخه دستشویی باید همیشه واسه من پر باشه! چرا همه کلاسام از صبحه؟ آخه این چه زندگیه نکبتیه که من دارم!!! آخه چراااا!!!"