تو راهپله نشسته بودیم، بحث از سخنرانی رییس جمهور تو نیویورک شروع شد که یکهو نمیدونم چطور شد دیدم جایی از بحث هستیم که مامان تهدیدم می کنه که " این دفعه رفتی اصفهان، باید چاق برگردی " کلا نمی دونم چرا تتمه همه بحث های مادرم به پروار کردن من ختم میشه! 

می گفتم... توی این بحبوحه بود یادم افتاد خاله و زن داییم حامله هستن ، خاله ام اوایل آذر ماه وقت زایمانشه و زن دایی اواخر مهر. آهی کشیدم و گفتم " مامان برم اصفهان تولد هر دو تا نی نی جدیدمون رو نمی بینم ها "

از گفتن این جمله و آه بعدش هنوز نیم ساعت نگذشته بود که شوهرخاله ام زنگ زد گفت خاله بچه اش زودتر از موعد در حال به دنیا اومدنه! بدو بدو رفتیم بیمارستان، قند توی دلم آب می شد که " آخ جون ، نی نی! " که صدای دایی ام رو از توی راهرو تشخیص دادم. سرم رو آوردم بیرون دیدم دایی هم دست زن دایی رو گرفته و برای چند ساعت دیگه وقت زایمان بهش میدن!!!!

انقد من مستجاب الدعوه ام یعنی!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر ۱۳۹۵ساعت 23:48  توسط ماری جُوانا  | 

 
مرمت شده توسط : سعادتی