در مورد تپسی و اسنپ چیزهایی شنیده بودیم و تازه روزهای اولی بود که این قابلیت به اصفهان هم رسیده بود .
در نهایت روی گوشی سیمین نصب کردیم و درخواست ماشین دادیم برای آدرس جلوی در ترمینال. چون اولین بار هم بود نهایت پت و مت بازی رو درآوردیم و نصفش دست من، نصفش دست سیمین بود . تا نمیدونم چطور شد دستمون به کجای ماجرا خورد زنگ زدیم به راننده . گفت من دارم دور میزنم، میام الان .
چند ثانیه بعد یه ماشین پراید جلومون وایساد. گفتم آقا تپسی ؟ گفت بشین خانوم دیگه، اره زود باش...
مقصد رو گفتیم ،راننده با سرعت گاز داد و به طرزی وحشتناک رانندگی میکرد . یکهو گوشی سیمین زنگ خورد. قیافه اش طوری شد انگار از صفحه گوشیش مثل فیلم حلقه یک دختر مو بلند در حال خارج شدنه! انقدر رنگش پرید!
گوشی رو از دستش گرفتم. راننده تپسی بود با لحنی عصبانی گفت " خانوم من جلو ترمینالم پس کجایین ؟؟؟ "
یادم افتاد ما اصلا شماره پلاک چک نکردیم و سوار شدیم! همونجا به راننده خودمون گفتم " آقا شما گفتین راننده تپسی هستین "
خندید گفت " بابا حالا چه فرقی می کنه! "
درحالیکه راننده پشت تلفن عربده میزد و آتش عصبانیتش تا گوش من می رسید معدرت خواستم و قطع کردم.
با لحنی شاکی و عصبی گفتم آقا شما دروغ گفتین! ما منتظر تپسی بودیم .
در حالیکه پس کله اش رو می خاروند گفت " فرض کنین منم تپسی! منم درخواست دادما، ولی می دونی، گزارش عدم سوء پیشینه میخواستن، دیگه نشد برم !!!!! "
همونجا نگاهم به دستش که همچنان پس کله اش بود جلب شد. پر از خالکوبی های بزرگی که مختص زندانیان است! از آنها که " قلب منی مادر! رفیق بی کلک، زندانبان "
ادامه ساق دستش جای چند زخم عمیق بود که روزگاری کبره بسته بودند و حسابی عمیق به نظر میومد. سر بلند کردم و روی صورتش هم چند جای زخم چاقو دیدم ، ابروهای قاچ شده راننده و تمام شواهد و مدارکی که در ظاهر میتواند به تو اثبات کند تو با یک سردسته اشرار که کمترین جرمش دزدی و تجاوز به عنف است روبرو هستی. در حالیکه آب گلوم رو قورت می دادم نگاهی به سیمین کردم که از قضا مثل من در حال آنالیز زخم های صورت راننده بود. نگاهی به هم کردیم. از آن نگاهها که انگار برای آخرین بار میخواهیم همدیگه رو سالم ببینیم .
با ترس و لرز گفتم آقا لطفا مارو پیاده کنین، اشتباه سوار شدیم. با نگاهی کجکی برگشت و گفت ، حکیم نظامی نمیرین مگه ؟ بیشین خواهر من، بیشین. میرسونمتون !
انگار که لحنش قمه داشته باشد، روی گلوی من و سیمین نشست و ما بدون مخالفتی نشستیم .
پرسید از کجا میاین که ترمینال بودین ؟
فوری گفتم تهران! یعنی یک چیزی در ذهنم گفت دختر تهرانی خفن تر است و حداقل فکر میکند شاید هفت خظ روزگاری چیزی هستیم، کاری نداشته باشد! لاقل از اینکه مشخص شود شهرستانی هستیم نتیجه بهتری دارد!
گفت ولی لهجه تون تهرانی نیستا!
نمیدانم حالا چرا در آن وضعیت شیطنتم گل کرد و گفتم آره دوستم اصالتا بیرجندیه "
سیمین نگاه چپ جپی کرد و اصلا از اینکه چرا اینطور دروغ می گویم سر در نیاورد، فقط در تلافی گفت " آره، خودشم همدانیه "
من ادامه دادم " خدیجه، همین دوستم، بی خانمان بود، یه خانواده تهرانی سرپرستیش رو قبول میکنن میاد تهران "
سیمین نگاهی با حرص به من کرد " زلیخا هم شوهرش طلاقش داد خانواده ش طردش کردن اومد تهران دست فروشی "
واقعا نمی دانم این دروغ های من و سیمین آنجا چه مشکلی را حل میکرد، مخصوصا که متوجه شدیم راننده دارد از کوچه پس کوچه می رود و هر ثانیه ، به لحظه تیتر شدن خبر " تجاوز به دو دختر دانشجو " نزدیک تر می شدیم، من و سیمین نشسته بودیم و برای خودمان داستان میگفتیم تا برسیم به سرنوشت شوممان!
راننده خفن داستان یک لحظه برگشت به سمت من و گفت " همدانی هستی؟ پس تورکی؟ یاشاسین "
همونجا من و سیمین دست از یاوه گویی برداشتیم و من با تمام قوا دانش نصفه نیمه ترکی ام را به یاد آوردم و در جواب گفتم " هیه، ولی چوخ دانیشمیرام " ( آره ولی زیاد حرف نمیزنم )
یعنی با همان لهجه تابلوی من باید می فهمید و ما را حتی بدون تجاوز به عنف از ماشین پرت میکرد بیرون. ولی حسابی خوشحال شد و تا ته مسیر شروع کرد به صحبت . بعد تازه آن وسط مسط ها هم من وسیمینی که با اسم های مثلا دروغین همدیگه را معرفی کرده بودیم چند بار گفتیم " سیمین ، گوشیتو بده " " مریم پول نقد داری؟ " " پنج تومن داریم سیمین " " منم سه تومن دارم مریم " :|
در نهایت ناباوری به خیابان حکیم نظامی رسیدیم و تنها زرنگی زیادی که به خرج دادیم تا دم در خوابگاه نرفتیم و دو کوچه بالاتر پیاده شدیم.
خلاصه نمیدانم طرف دلش به حال خنگی ما سوخت یا هر جای دیگری از ما، ماجرای " دو دختر دانشجو در پارک ناژوان اصفهان تکه تکه شدند" تبدیل شد به ماجرایی که فقط در انتها راننده گفت " شماره منو داشته باش، شب بهم زنگ بزن "