خب انسانها از گذشته تا بحال انسانهای معترضی بودند! این ریشه در تاریخ آدمیت داره! شما فکر کن آدم و حوا نسبت به اینکه نمی توانند آن سیب رنگ پریده وسط بهشت را بخورند معترض بودند و خودتان ببینید که چگونه اعتراض ( حتی نسبت به بهشت ) در وجود آدمی نهادینه شده است و چه بسا باعث شده تا با لگدی از بهشت رانده شوند .

خب روند اعتراض همیشه گزینه های بسیاری را پیش روی زندگی انسانها قرار داده. بحث همین آدم و حوا را هم بی خیال شویم به اعتراض خداوند میرسیم که در ناامیدترین حالتش نسبت به انسانها ، بعد از نافرمانی قوم مورد نظر، کل این افراد را در طوفانی غرق کرده و نهایتا چند جفت خر و بز و کرگدن به کشتی نوح هدایت کرد تا آینده بشریت را بسازند !

اعتراض در هر یک از سطوح جامعه هم شکل خاص خودش را دارد. مثلا در پایین ترین سطح از یک جامعه که خانواده باشد، پدر خانواده اعتراضش نسبت به گرانی را با خاموش کردن کولر ، مادر خانواده اعتراضش به نخوابیدن بچه ها را با خاموش کردن مودم و بچه همین خانواده در مقابل اینکه چرا اسب تک شاخ ندارد اعتراضش را به صورت خاموش کردن دکمه فهم و شعورش نشان می دهد که حالا هی به این بچه بگو " اسب تک شاخ جا موند از کشتی نوح ... عزیزم "

اعتراض به صدای تلویزیون در خانه با زدن دکمه مات کنترل و در سطح کلان تر اعتراض به صدای مردم با زدن دکمه مات رسانه های اجتماعی شکل جدیدی از برخورد با اعتراض است که حالا باید به معترضین بگوییم که " والا این اسب تک شاخی هم که ما داریم نر است، از کجایش بدوشیم ؟ "

اعتراض در مهمانی ها نسبت به روند میزبانی اینجور خاتمه می یابد که بچه شان را ول می دهند توی وسایل میزبان و می گویند " قوربون دست و پای بلوریت، خونه عمه مثل شهربازی سر کوچه خودمونه! هر چی خواستی بشکن ! " و در انتها با به غارت بردن موزهای روی میز به اتمام می رسد .

اعتراض در افراد ربط زیادی به نوع شغل و تفکر آنها دارد. مثلا در قشر معلم اعتراض به کمی حقوق به این شکل تدوین می شود که درس را به روش اصغر فرهادی تدریس می کنند، با پایان باز. در این روش شما اگر علاقه ای به دانستن این هستید که نادر از سیمین جدا می شود و به عبارتی انتگرال فلان عدد چه میشود، باید کلاسهای جبرانی این معلم را سپری کنید . البته با توجه به میزان دریافتی معلمها، آن معلمی که حتی روی تخته دو به اضافه دو را هم می نویسد بیشتر از حقوقش زحمت کشیده است. در مدنی ترین روش اعتراض که تحصن یا تجمع مسالمت آمیز این قشر باشد، مسئولی نسبت به این نوع اعتراض، اعتراض می کند و چند تا قول می دهد و معلم ها تا سال بعد و اعتراض بعدی به مدرسه ها می فرستد.

در قشر پزشک اعتراض ها هر چقدر هم بر حق باشد ، چون بهر حال آن ها پزشک هستند و ما مدتها در سالن انتظار مطبشان درآمد سالیانه شان را حساب کرده ایم و انگشت تحیر به دهان گشوده ایم. به همین دلیل اعتراض این دسته از عزیزان علاوه بر مسئولین توسط مردم هم به آن وقعی نهاده نمی شود.

در قشر هنرمند، باعث داد زدن خواننده ها، کوباندن رنگ به بوم ها ، نرفتن به آرایشگاه ها و نساختن قافیه و زدن بچه ها در کوچه ها منتهی می شود که از قضا این هنر اعتراضی خودش سبک خود را پیدا می کند و بعدا هنرمندانی پیدا می شوند که به این سبک اعتراض ، اعتراض می کنند و در نهایت مسئولین هم با زدن دکمه خاموش و نشان دادن گل کاکتوس به جای ساز کاملا به این اعتراضات ارج می نهند.

قشر کارگر عزیز هم که اعتراض کند، خودمان دکمه مات از شرمندگی روی دهانمان گذاشته می شود و همینجور در سکوت اعتراضات را دنبال می کنیم.

قشر مهندسین عمران و معمار با نگذاشتن راهپله فرار، ماندن خود را در شرایط سخت یادآور می شوند و در نهایت تمام قشر مهندس اعتراض خود را به وضعیت اشتغال در مدنی ترین شکل ممکن پشت فرمان تاکسی هایشان اعلام می دارند و در جایگاه یک مفسر سیاسی اعلام می دارند که " هوا چه ناجوانمردانه سرد شده! لطفا در را آهسته ببندید"

در نهایت اعتراض به اوضاع نابسامان ، اگر در دایره قانون جا بگیرد حق مسلم هر انسانیست و مسئولین هم همین دایره را لطف کنند زیادی قل ندهند! جمعیت زیاد است، یکهو یک چیزی زیر پا می شکند.

 

روش خشنودی :

خب از همانجایی که اعتراض یک حالت انسانی است ، خشنودی هم به عنوان یکی از شاخصه های انسان ، نمود های گوناگونی دارد که از قضا در بسیاری از موارد نمی توان فرق آن را با اعتراض متوجه شد! یعنی شاید یکی از شما تشکر میکند و شما در خیالتان فکر میکند رضایت خود را از موضوع اعلام می کند، ولی باید زرنگ باشید و بدانید که در نهایت این تشکر مثل جمله " داور دقت کن " ، یک روش جایگزینی اعتراض است تا مثلا از چیزی محروم نشوند! حتی لبخند هم گاهی در وانفسای بین هویت ابراز خوشحالیا ابراز اعتراضی شدید می ماند. طوریکه نمی توانی بفهمی این که طرف مقابل دارد می خندد از خوشحالی اش است یا از حرص و ناراحتی ، طئریکه زیرنویس شود " آن چنان به حسابت برسم ! "بهرحال این بحث خشنودی و اعتراض به مویی بند است، طوری که می بینی یکی خوشحال است جیغ می کشد، آن یکی ناراحت است جیغ می کشد و در نهایت هر دوی این گروه ها یک موز از میز وضعیت بر میدارند و به ادامه زندگی شان می رسند. 

 

 

+ فایل پی دی اف این متن در مجله جوانان امروز. چاپ شده در بهمن 96 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۶ساعت 17:31  توسط ماری جُوانا  | 

اسم دوست پسر و داداشتون رو یکی نکنید. منو دچار گه گیجه نکنید. قیمه ها رو نریزید تو ماستا.

قضیه از این قراره که اسم دوست پسر و داداش سیمین یکیه. مثلا واستون بگم که " مش ماشالا "( حالا درسته به مش ماشالا نمیاد دوست پسر باشه ولی متن خودمه دوست دارم واسه درآوردن لج سیمین تخلص یارش رو بذارم مش ماشالا )
حالا این ماجرا برای من کلی درد سر سازه چون سیمین هر بار میگه مش ماشالا من کلی گیج میزنم تا بفهمم کدوم رو میگه!

مش ماشالای برادر خارج زندگی میکنه و مش ماشالای دوست پسر اصفهان. حالا اون روز که سیمین رفته بود خونشون تو کرمانشاه بهم زنگ زد. گفتم کی برمیگردی؟ گفت نمیتونم بیام مش ماشالا فردا میاد کرمانشاه! من فوری ذهنم رفت سمت مشت ماشالای دوست پسر و خیال خواستگاری و معارفه مش ماشالا به خانواده و با ذوق گفتم عهههه ، مش ماشالا میاد کرمانشاه؟؟؟
سیمین که فهمید دلیل عمق ذوقم رو با حاالت دو نقطه خط :| گفت "داداشم.از خارج میاد "
"هااااان.مش ماشالااا.چشمت روشن "

پسفرداش که قرار بود سیمین برگرده زنگ زدم گفتم " کجایی تو؟" گفت پیش مش ماشالام!
منم با عصبانیت گفتم تو هنوز کرمانشاه پیش داداشتی؟
با حالت :| تذکر داد که "مش ماشالای دوست پسر.منو میرسونه خونه تا یه ساعت دیگه "
"هاااان.مش ماشالااا.باشه میبینمت"


سیمین اومد و در حالیکه عجله داشت بره بیرون یه اسپری از کیفش درآورد و با ذوق گفت "بوش خوبه؟ مش ماشالا گرفته برام"
من در حال تست بوی اسپری بودم و ذهنم درگیر کادوی پیشاپیش ولنتاین بود. سیمین هم درحالیکه با عجله کیفش رو برمیداشت گفت " آخی، جمعیت زیاد بود.واسه خیلیا باید میگرفت دیگه همین اسپری رو تونست بگیره"
سیمین رفت و من هنوز با دهن باز جملات رو آنالیز میکردم " واسه چند نفر بگیره؟ مگه چندتا دوست دختر داره؟ اون ویدیو ترویج چند همسری انقد زود تاثیر گذاشت؟ جمعیت؟ بیشتر از چندتا میشه جمع قطعا. چرا سیمین هوو ها رو دووم میاره؟ "
در حال تصور تعدد دوست دخترهای مش ماشالا بودم که یکهو یک چیزی تو ذهنم :| شد و گفت " هاااااان! مش ماشالااااا.سوغات خارج داداش :|||| "

 

 

+ یار بهم گفت هم اسم من دارید تو خانواده ؟ گفتم پسرعمه بابام هست ولی گمون نکنم اگه تو خونه بگم من دارم با محمود میرم بیرون، ازم بپرسن با یار یا پسرعمه بابات ؟! :/

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 15:10  توسط ماری جُوانا  | 

                                  

چهارده پونزده سالم بود که خاله زهرام تولد 25 سالگیش رو جشن گرفت. وقتی داشتیم تو خونه براش دست می زدیم تو دلم گفتم " خاله چه پیر شدا! 25 سال خیلیه" . بعد حالا بین خودمون بمونه که ترشیده هم خطابش کردم. حالا چند روز پیش 28 سالم تمام شد و تنها صحنه ای که به ذهنم میاد تولد خاله است که با اکراه دست می زدم ! 

ولی خب دلم خوش است که تولد امسالم فرق بزرگی داشت حضور یار بود.در کنار مهربانی های دوستهام، سورپرایز سیمین و تبریکها و کادوهای راه دور ، امسال بزرگترین اتفاقش حضور یاری دوست داشتنی بوئ که همه تلاشش رو کرده بود تولدی به یاد موندنی رو برام رقم بزنه . 

به رسم هر ساله دوست دارم برای تولدم پستی رو به یادگار بنویسم که سالهای بعد برگردم و بخونم و بگم " آخی! چه کوچولو بودم! چه زود گذشت" ولی خب شاید تنها سالی بود که افسردگی بعد از بزرگ شدنش برای من آنقدرها هم دردناک نبود :)

 

 

+ اولین باری که پست تولدی گذاشتم! 22 سالگی :)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 17:2  توسط ماری جُوانا  | 

از عمده تفاوت های من و یار بحث احتیاطه ! یعنی هر چقدر که اینجانب سر به هوا و الکی خوش هستم ، یار محتاط و دقیق تشریف دارن .

مخصوصا در بخش اطلاعات شخصی که برای من فقط لازمه گزینه مورد نظر اطلاعات درخواستی رو اعلام کنید تا همینجوووور جونم براتون بگه . ولی در مورد یار می تونم بهتون این نوید رو بدم که شاید یک روز به اطلاعات سازمان سیا بتونید دست پیدا کنید، ولی به اطلاعات یار، هرگز!

مثلا در نظر بگیرید، ما میخواستیم بلیط اتوبوس بگیریم. متصدی پایانه از یار کد ملی خواست که یار با چشم غره ای به فرد فهموند که مگه خواهر مادر خودت کد ملی ندارند ؟ ولی اگه من بودم همین که می پرسید مقصد کجاست من فوری میگفتم " کاشان. آخه می دونید، من استاد راهنمام کاشانه. البته نه که خودم دانشگاه کاشان درس خونده باشما، اصفهان میخوندم. شماره دانشجویمم با 94 شروع میشه. خوابگاهمم سر جلفا تو حکیم نظامی بود اما چند ماهه مجبور شدم بیام کاشان نزدیکای 15 خرداد. تولد خواهرمم 15 خرداده ، راستی چند روز دیگه تولدمه. کد ملیم هم محض احتیاط یادداشت کنید. رمز جیمیلم هم تاریخ شماره تلفنمه که اولش یه آب‌زیپو اضافه کردم. بذارید هجی کنم براتون "

این قضیه نمود کاملا واضحش در رمزهایی هست که برای گوشی هامون گذاشتیم. طوری که الگوی گوشی یاز از نقشه گنج واکینگ ها الهام گرفته شده و حتی یار انگشت من رو گرفت و بیست بار رمزش را زد تا من حداقل شکلش رو بتونم درک کنم.ولی رمز گوشی من که تازه با هزار اصرار یار افتتاحش کردم این شکلیه که همین که صفحه رو لمس میکنم، عه! باز شد!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن ۱۳۹۶ساعت 20:10  توسط ماری جُوانا  | 

دقیقا هفت روز است که حتی هفت دقیقه هم اتاقم را ترک نکرده ام. هفت روز است که حتی هفت دقیقه آفتاب به صورتم نخورده و این تاریکی عمیقا در من رسوخ کرده. انقدر کسی را ندیده ام که در مواجهه با انسانها، نوعی حس گریز دارم . 

ساعت حدود سه بعد از نیمه شب است، از تمام راههای ارتباطی با دنیای مجازی همین صفحه وبلاگ را دارم تا بیایم و با شما به اشتراک بگذارم قصه ملال انگیز هفت روزی که من را تبدیل به خدایی کرده که اگر قرار بود دنیایی بسازم در هفت شبانه روز، قطعا شامل لباس های نشسته، ظرفهای کثیف، سفره جمع نشده و از قضا یک عالمه اشکهای نریخته میشد. 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی ۱۳۹۶ساعت 2:50  توسط ماری جُوانا  | 

من از سردمداران فلسفه " خب ازش جدا شو " بودم. یعنی ازینا که لم می دادم رو کاناپه و در حالیکه خرت خرت قند توی دهنم رو می جویدم ، در آسوده ترین حالت ممکن به دوستی که با عجز کنارم نشسته بود زل می زدم و می گفتم " بهت گفت بالای چشمت ابروعه ؟ ! خب ازش جدا شو " 

سالها با نسخه پیچیدن " خب ازش جدا شو و باهاش کات کن و این که زندگی نمیشه رهاش کن" به اطرافیانم پند دادم. طوریکه این اواخر حتی بعد از خوندن خطبه طلاق هم کسی با من مشورت نمیکرد! چون مجبورش میکردم یک بار دیگه طلاق بگیره و گوهر وجودی خودش رو بشناسه و تنها زندگی کنه و آشنایی قطعه گمشده با خودش باشه. 

اما اصل ماجرا از وقتی شروع میشه که خودت ، با نهایت وجود درگیر یک خواستن میشی . یه جاهایی در انتهای دلت میخ میشه به نگاهی که آی خدا نکنه آب تو دلش تکون بخوره. حالا تقی به توقی بخوره که سهله، تقی به هزار توق هم بخوره که نمی تونی کات کنی. یک چیزهای عمیقی در تو ریشه کرده . عمیق تنها صفت مناسب این احساسه. اونقدر عمیق که انگار یه گنجه ته دریا که فقط خودت نقشه اش رو از بری. یک چیزهای عجیبی که مهم تر از چشم و ابروی بالای اونه . اونوقته که جرات نمی کنی حرف بزنی مبادا زمین گرده ی روزگار کسی رو سر راهت بذاره که وقتی داره قندش رو خرت خرت میجوه با نگاه پر از سرزنشی بگه " بابا با هم فرق دارین که شما! ازش جدا شو "

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی ۱۳۹۶ساعت 20:38  توسط ماری جُوانا  | 

گر زبانم را نمی فهمی نگاهم را ببین

چهر درد آلود و چشم بیگناهم را ببین

گر نمیدانی که روزم در غمت چون بگذرد

یکشب اینجا باش و تا صبح اشک و آهم را ببین

تشریح : در این شعر شاعر به طرز زیرکانه ای ، طوری که یار قهر نکند او را زبان نفهم خطاب کرده و با چشمک و ایماه و اشاره به یار میگوید که درست است لاکپشتی ندارم که پرواز کند، ولی بجایش انقدر خوب آه می کشم و گریه میکنم! بیا ببین . و طبق مشاهدات یار به صراحت خود را به کوچه علی چپ می زند.

 

 

 

مکن مکن لب ما را به شکوه باز مکن

زبان سکوت ما را بخود دراز مکن

تشریح : در این بیت شاعر که وحشی بافقی عزیز است از شدت عصبانیت لبش را گزیده و دقیقا مثل مادرها در حضور جمع زیرلبی با اشاره به دمپایی می گوید " دهن من را باز نکن " . در این بیت شاعر کاملا زیر پوستی به تخلصش اشاره می کند .

 

 

بسته است این در دلا باید در دیگر زدن

ور نباشد آن میسر دست غم بر سر زدن

دست در دامان دیگر بایدم زد بی گمان

ور نباشد آن میسر دست غم بر سر زدن

تشریح : شاعر که از در ابتدا از آن عاشق های سمج و پر و پا قرص به نظر می آید ، اما بلافاصله بعد از اینکه در وصل را به روی خود بسته می بیند در حد یک مصرع " ور نباشد آن میسر دست غم بر سر زدن " غصه میخورد و فورا در پس راه چاره می رود که دست به دامان کسی دیگر شود! کما اینکه همچنان راهکار شاعر که " ور نباشد آن میسر، دست غم بر سر زدن" به عنوان راهکار پر تلاش سال جایزه ای بسی فراخ تعلق می گیرد.

 

 

 

 

گر پای بدر می نهم از خطه شیراز

ره نیست تو پیرامن من حلقه کشیده

تشریح : سعدی عزیز در این بیت در همان ابتدا با معشوق اتمام حجت می کند و می گوید هر جا بروم تو پیرامون منی، پس نمیرم. و ما هم اصلا شک نمی کنیم که شاعر توی دلش گفته " حالو عامو ولش کن، چیطو این همه راهو برم "

 

 

هزار بار گذشتی به ناز و هیچ نگفتی

که چونی؟ ای بسر راه ، انتظار کشیده

تشریح : بگذارید کاملا امروزی مثال بزنم که شاعر به گلایه می گوید این همه آنلاین می شوی، پیام من دو تا تیک دیده شدنش را می خورد و یک استیکر هم حتی برای من نمی فرستی ؟؟

 

 

 

چه دلی ای دل آشفته؟ که دلدار نداری

گر تو بیمار غمی از چه پرستار نداری؟

شب مهتاب همان به که ازین درد بمیری

تو که با ماهرخی وعده دیدار نداری؟

تشریح : شاعر با نزدیک شدن به عروسی دوست یا ایام ولنتاین و سپندر مذگان و این ها، هر روز بر غم تنهایی و مجردی اش افزوده می شود.

 

 

گفتم ای سیم ذقن گفت : که را می گویی ؟

گفتم : ای عهد شکن گفت چه ها می گویی؟

گفتم ای آنکه نداری سر یک موی وفا

گفت : معلوم شدا کنون که مرا می گویی

تشریح : شاعر در حالتی کاملا آشنا و امروزی از متن چت خود و معشوق اسکرین شات گرفته و در اختیار عموم هموطنان و شعر دوستان قرار داده است. من گفتم، اون گفت. بعد من گفتم و ...

البته حالا ما فضول صحبت های خصوصی شما نیستیم ، ولی خدایی خدا صبر بدهد به شما با این معشوق، واه واه !

 

 

 

 

 

تو شوخ چشم فسونگر بلای جان منی

بلای جان منی عشق جاودان منی

منم که رشک برندم بآشنایی تو

تویی که دشمن از مردمان نهان منی

تشریح : خب این ها قربان صدقه های شاعر هستند. نیاز به تشریح نیست، میتوانید نت بردارید در مواقع لزوم اهم اهم و این حرفها دیگر...

 

 

آنکه خود را نفسی شاد ندیدست منم

و آنکه هرگز بمرادی نرسیدست منم

آنکه صد جور کشیدست زهر خار و خسی

وز سر کوی وفا پای نکشیده ست منم

تشریح : شاعر در اینجا می خواهد شما را به شدت قانع کند که از خودش بدبخت تر کسی نیست، ولی چون ما یک ایرانی الاصل هستیم ، برای دلداری دادن به شاعر بزرگوار می آییم و ثابت می کنیم که ما از او بدبدخت تریم .این که چیزی نیست اصلا، به تو وفا نکرد ؟ بابا برو خدا رو شکر کن، من که خودم " رفتیم دعا کرده و دشنام شنیده " ! تازه میخواست کتک هم بزنه ... ببین من بدبخت ترم؟ مشکلت حل شد؟ بهتر شدی؟ 

 

 

 

+ چاپ شده در مجله جوانان امروز، دی 96 

pdf اش 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۶ساعت 21:35  توسط ماری جُوانا  | 

خسته و کوفته رسیده بودیم ترمینال، من و یار همیشگیم، سیمین . 

در مورد تپسی و اسنپ چیزهایی شنیده بودیم و تازه روزهای اولی بود که این قابلیت به اصفهان هم رسیده بود . 

در نهایت روی گوشی سیمین نصب کردیم و درخواست ماشین دادیم برای آدرس جلوی در ترمینال. چون اولین بار هم بود نهایت پت و مت بازی رو درآوردیم و نصفش دست من، نصفش دست سیمین بود . تا نمیدونم چطور شد دستمون به کجای ماجرا خورد زنگ زدیم به راننده . گفت من دارم دور میزنم، میام الان .

چند ثانیه بعد یه ماشین پراید جلومون وایساد. گفتم آقا تپسی ؟ گفت بشین خانوم دیگه، اره زود باش... 

مقصد رو گفتیم ،راننده با سرعت گاز داد و به طرزی وحشتناک رانندگی میکرد . یکهو گوشی سیمین زنگ خورد. قیافه اش طوری شد انگار از صفحه گوشیش مثل فیلم حلقه یک دختر مو بلند در حال خارج شدنه! انقدر رنگش پرید!

گوشی رو از دستش گرفتم. راننده تپسی بود با لحنی عصبانی گفت " خانوم من جلو ترمینالم پس کجایین ؟؟؟ "

یادم افتاد ما اصلا شماره پلاک چک نکردیم و سوار شدیم! همونجا به راننده خودمون گفتم " آقا شما گفتین راننده تپسی هستین " 

خندید گفت " بابا حالا چه فرقی می کنه! "

درحالیکه راننده پشت تلفن عربده میزد و آتش عصبانیتش تا گوش من می رسید معدرت خواستم و قطع کردم. 

با لحنی شاکی و عصبی گفتم آقا شما دروغ گفتین! ما منتظر تپسی بودیم . 

در حالیکه پس کله اش رو می خاروند گفت " فرض کنین منم تپسی! منم درخواست دادما، ولی می دونی، گزارش عدم سوء پیشینه میخواستن، دیگه نشد برم !!!!! "

همونجا نگاهم به دستش که همچنان پس کله اش بود جلب شد. پر از خالکوبی های بزرگی که مختص زندانیان است! از آنها که " قلب منی مادر! رفیق بی کلک، زندانبان " 

ادامه ساق دستش جای چند زخم عمیق بود که روزگاری کبره بسته بودند و حسابی عمیق به نظر میومد. سر بلند کردم و روی صورتش هم چند جای زخم چاقو دیدم ، ابروهای قاچ شده راننده و تمام شواهد و مدارکی که در ظاهر میتواند به تو اثبات کند تو با یک سردسته اشرار که کمترین جرمش دزدی و تجاوز به عنف است روبرو هستی. در حالیکه آب گلوم رو قورت می دادم نگاهی به سیمین کردم که از قضا مثل من در حال آنالیز زخم های صورت راننده بود. نگاهی به هم کردیم. از آن نگاهها که انگار برای آخرین بار میخواهیم همدیگه رو سالم ببینیم . 

با ترس و لرز گفتم آقا لطفا مارو پیاده کنین، اشتباه سوار شدیم. با نگاهی کجکی برگشت و گفت ، حکیم نظامی نمیرین مگه ؟ بیشین خواهر من، بیشین. میرسونمتون !

انگار که لحنش قمه داشته باشد، روی گلوی من و سیمین نشست و ما بدون مخالفتی نشستیم . 

پرسید از کجا میاین که ترمینال بودین ؟ 

فوری گفتم تهران! یعنی یک چیزی در ذهنم گفت دختر تهرانی خفن تر است و حداقل فکر میکند شاید هفت خظ روزگاری چیزی هستیم، کاری نداشته باشد! لاقل از اینکه مشخص شود شهرستانی هستیم نتیجه بهتری دارد!

گفت ولی لهجه تون تهرانی نیستا! 

نمیدانم حالا چرا در آن وضعیت شیطنتم گل کرد و گفتم آره دوستم اصالتا بیرجندیه "

سیمین نگاه چپ جپی کرد و اصلا از اینکه چرا اینطور دروغ می گویم سر در نیاورد، فقط در تلافی گفت " آره، خودشم همدانیه " 

من ادامه دادم " خدیجه، همین دوستم، بی خانمان بود، یه خانواده تهرانی سرپرستیش رو قبول میکنن میاد تهران "

سیمین نگاهی با حرص به من کرد " زلیخا هم شوهرش طلاقش داد خانواده ش طردش کردن اومد تهران دست فروشی "

واقعا نمی دانم این دروغ های من و سیمین آنجا چه مشکلی را حل میکرد، مخصوصا که متوجه شدیم راننده دارد از کوچه پس کوچه می رود و هر ثانیه ، به لحظه تیتر شدن خبر " تجاوز به دو دختر دانشجو " نزدیک تر می شدیم، من و سیمین نشسته بودیم و برای خودمان داستان میگفتیم تا برسیم به سرنوشت شوممان!

راننده خفن داستان یک لحظه برگشت به سمت من  و گفت " همدانی هستی؟ پس تورکی؟ یاشاسین "

همونجا من و سیمین دست از یاوه گویی برداشتیم و من با تمام قوا دانش نصفه نیمه ترکی ام را به یاد آوردم و در جواب گفتم " هیه، ولی چوخ دانیشمیرام " ( آره ولی زیاد حرف نمیزنم )

یعنی با همان لهجه تابلوی من باید می فهمید و ما را حتی بدون تجاوز به عنف از ماشین پرت میکرد بیرون. ولی حسابی خوشحال شد و تا ته مسیر شروع کرد به صحبت . بعد تازه آن وسط مسط ها هم من وسیمینی که با اسم های مثلا دروغین همدیگه را معرفی کرده بودیم چند بار گفتیم " سیمین ، گوشیتو بده " " مریم پول نقد داری؟ " " پنج تومن داریم سیمین " " منم سه تومن دارم مریم " :|

در نهایت ناباوری به خیابان حکیم نظامی رسیدیم و تنها زرنگی زیادی که به خرج دادیم تا دم در خوابگاه نرفتیم و دو کوچه بالاتر پیاده شدیم. 

خلاصه نمیدانم طرف دلش به حال خنگی ما سوخت یا هر جای دیگری از ما، ماجرای " دو دختر دانشجو در پارک ناژوان اصفهان تکه تکه شدند" تبدیل شد به ماجرایی که فقط در انتها راننده گفت " شماره منو داشته باش، شب بهم زنگ بزن "

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 14:17  توسط ماری جُوانا  | 

تا به حال به مرگ فکر کردی ؟ 

من هر روز فکر می کنم، هر ساعت ، هرثانیه ای که میگذره توی ذهنم فکر زوال رژه میره. نابودی هرچیزی که هست. در ، دیوار ، این آسمان آبی. حتی این حال خوش صبحگاهی. 

شاید برای همین عکاسی میکنم، ولع نگه داشتن دارم. مثل بچه ای که منتظره اسباب بازیش رو ازش بگیرن، زندگی رو سفت بغل کردم و هر وقتی بشه یه تیکه ازش رو قایم میکنم و سیر تماشاش میکنم برای روزهایی که دیگه ندارمش!

همیشه همین طور بودم، از شروع هر چیزی دارم برای پایانش برنامه می ریزم، هر رابطه uاشقانه ای رو که می بینم ، بلافاصله نوع پایان یافتن این رابطه رو تصور میکنم. توی تموم عروسی ها حال داماد و عروس رو متصور میشم وقتی که طلاق گرفتن ، توی بهار هر درختی ، رنگ زرد پاییزیش رو مجسم میکنم و  این یعنی انتهای تصور "زوال " از یک "زندگی "

 

 

توی خیابون راه میرم، شش صبحه، خمیازه میباره از خیابون، چشمها بیدار میشن و برای زندگی سر از رخت خوابهاشون میارن بیرون و من دارم به مرگ فکر میکنم. به نابودی این کوچه

من چرا دارم مرمت بنای تاریخی میخونم ؟ شاید چون میدونم همین خانه ای که تازه فرشش پهن شده هم به زوذی روند فرسایشی اش رو سپری میکنه، من دستم به جایی بند باشه وقتی همه چیز ویران و خرابه.

چیلیک

 

 زوال این خونه ؟ این که هیچ

چیلیک

 

 

من حتی تصور نابودی این خانه رو هم دارم، که چطور درختها خشک و آجرها آویزان میشن، چطور شیشه ها تار عنکبوت بسته از تنهایی و تَرک خورده از متروک بودن.

چیلیک

 

به این که این کوچه چند صبح فرصت داره صدای دوچرخه این پیرمرد رو بشنوه فکر میکنم

چیلیک

 

حتی به مرگ تو هم فکر کردم، پسرک بازیگوشی که داد زدی " خانوم از منم عکس بگیر " 

بذار بگم ، توی تصادف جاده ای می میری. نه این نوع مردن خیلی فراگیر و کلیشه ایه، تو یک روز با دوستات میری کوه، وقتی داری از کوه پایین میای، دوستت علی که پسر سربه هواییه شیطنت میکنه و این باعث میشه که تو پات پیچ بخوره و بیفتی رمین. نه نمی میری ولی پات بدجور آسیب می بینه. مجبوری چند روزی خونه نشین باشی و درست توی همون روزها خانواده ات برای مسافرت میرن شهرستان و تو بخاظر پات مجبوری توی خونه بمونی. توی همون مسافرت خانواده ات تو جاده تصاذف می کنن و متاسفانه همه می میرن و تو تنها می مونی... این روند زوال توست شاید!

چیلیک

میگن کلاغ چهارصد سال عمر میکنه، لعنتی ، من به انتهای اون چهارصد سال هم دارم فکر میکنم

چیلیک

 

عکس بگیرم از مغازه اوستا علی، معلوم نیست که تا چند وقت دیگه مغازه اش اینجاست، صلا تا چند وقت دیگه مغازه ای وجود داره. 

چیلیک

 

همه چیز نشانه است، حتی این احتیاط

چیلیک

این هشدار که ته کوچه شقایق بن بسته " بخدا بن بست است " ته تموم فکرای من هم بن بست است 

چیلیک

 

 

 ساعت هفت صبحه ، این منم ... مریم! راه افتاده ام توی کوچه ها و در حالیکه توی سرم هر فکری فوری نابود میشه، دارم به هر قیمتی به "زندگی" فکر میکنم . 

چیلیک چیلیک چیلیک چیلیک چیلیک

 

 

....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر ۱۳۹۶ساعت 7:15  توسط ماری جُوانا  | 

برای اینکه ثابت کنیم انسان هنرمندی هستیم راههای زیادی وجود دارد . یکی از مرسوم ترین این راهها پوشیدن هر لباسی است که بقیه نمی پوشند ! حجیم بودن مو هم از گزینه هایی است که می تواند شما را در جرگه هنرمندان قرار دهد. البته استعمال این گزینه باید همراه عینک گرد و یک کافه با منوی " همون همیشگی " باشد. اصل مداد رنگی بودن هم به شما برای نیل به هنرمندی می تواند کمک کند. اگر هیچ کدام اینها را ندارید لاقل می توانید یک بلند گو بردارید و همه جا جار بزنید که شما هنرمندید و لعنت بر کسی که در این مکان حرف شما را باور نکند! اصلا او یک هنرنشناس است که هوش هنری شما را درک نمی کند.

اگر خیلی بیشتر از این حرف ها جویای هنر هستید باید وارد یکی از هفت وادی هنر شوید.

 

هنر اول : اولین عرصه موسیقی است. برای ارتقا در این سطح از هنر اول باید به آهنگ هایی فراتر از سوسن خانوم و جیگیلی جیگیلی گوش بدهید و تا سطحی برسید که به نیم ساعت پیش درآمد یک موسیقی سنتی گوش دهید و همزمان بتوانید با ده نوع از سبک غربی هم ذات پنداری کنید ! هم خوانی با آهنگ هایی که خود خواننده هم از آن سر در نمی آورد ، جزو خلاقیت های این هنر شمرده می شود و دو امتیاز مثبت دارد. اگر خودتان طالب یادگیری یک نوع آلت موسیقی هستید قضیه کمی متفاوت می شود، چرا که اول باید با تبدیل شدن این ساز به گل، در رسانه عادت کنید. اما همین که تبدیل به آباژور نمی شوید جای امیدواری است. در مرحله بعدی باید سازتان را انتخاب کنید. در انتخاب ساز وقتی دف را انتخاب می کنید لطفا ویلا داشته باشید. ویلایتان لطفا زیر زمین داشته باشد و زیر زمین هم بی زحمت عایق صدا باشد. اگر ویولن را انتخاب کرده اید همان ویلای هنرجوهای دف را کرایه کنید با این تفاوت که دو سال اول، برای تمرین از زیر زمین هم پایین تر بروید!

هنر دوم : در عرصه هنرهای تجسمی میتوان به نقاشی اشاره کرد. این نقاشی با آن حوزه از فعالیت های اجتماعی که جوجه خفاش را رنگ می کنند جای مرغ عشق می فروشند کاملا متفاوت است. حتی لازم به ذکر است که حسابش با کسانی که ماشین تصادفی ته دره را بدون رنگ در می آورند هم یکی نیست. برای پیشرفت در این زمینه باید استعداد هنری خود را از کودکی کشف کنید. از همانجایی که چشم چشم دو ابرو می کشیدید شروع کنید. تاثیری که ویدیو های باب راس در نقاش کردن جوانان ما داشت از تاثیر گوشت در قرمه سبزی بیشتر بود. برای خبره شدن در این حوزه اگر زیاد مستعد نیستید نگران نباشید. چند تا کپه رنگی روی بوم پرت کنید . تبریک میگویم شما یک نقاش زبده سبک کوبیسم هستید.

 هنرسوم : رشد در زمینه ادبیات به واسطه پیشرفت تکنولوژی خیلی سریع تر گسترش پیدا کرده است. نقش پررنگ دکمه اینتر در شاعر شدن که میتواند جمله ساده " بیدار شدم، سرد بود، نیمرو پختم " را تبدیل به یک شعر حماسی بکند که سه نسل را از خواب بیدار کند تا بتوانند نیمرو بپزند ! همچنین ارسال پیام های متنی در گروههای تلگرامی قسمت اعظم این بار را به دوش می کشد. همان طور که می بینیم " من می خواستم بروم به سر خیابان، نشد " ، از مرحوم شکسپیر. " چقدر این غذا خوشمزه است ، زن " زنده یاد گابریل گارسیا مارکز !

هنر چهارم : مجسمه سازی. تبدیل شدن به یک هنرمند مجسمه ساز آنقدر ها هم سخت نیست. مخصوصا اگر تهران ساکن هستید. چرا که می توانید ساعت 3 به دوستتان بگویید سر خیابان نواب باشد و ساعت 2 از خانه بزنید بیرون. با هر روشی که بخواهید به مقصد برسید فرقی ندارد چرا که نزدیک غروب به سر قرار می رسید و " تبریک می گویم. مجسمه تمام قد دوستتان سر خیابان آماده است "

هنر پنجم : به عنوان هنر پنجم میتوانید پنج انگشت خود را در هوا قر بدهید و بدانید که این هنر رقص است و برای اینکه در این هنر بتوانید .... بووووووووووووووق (این هنر سانسور شد )

هنر ششم : این هنر که مدتی است به رونق افتاده است هنر سینما است . برای این که در این عرصه حرفی برای گفتن داشته باشید ، سینما بروید حتی اگر سه شنبه باشد و سطح دیدن هم باید فراتر از فیلم نینجایی های 5 باشد . شرکت کردن در جشنواره فجر هم یکی از گزینه های روی میز است . اگر به صورت مستقل می خواهید وارد این حیطه شوید و فیلم بسازید برای شروع یک دوربین بردارید، روی دوشتان بگذارید. اگر مستعد بیماری پارکینسون هستید یک گزینه هنری عالی محسوب می شود. یک جک و جانوری، عقربی ، پرنده ای پیزی را دنبال کنید و به آدمهای فیلم برسید و درست وقتی شخصیت اصلی می گوید " آمنه من اومدم که بگم تا ... " همینجا کات بدهید. فیلم شما آماده اکران و به به و چه چه می باشد .

 

هنر هفتم: معمار شدن پروسه سخت تری را به ظاهر در بر می گیرد. حداقل توی کنکورش که همینطور به نظر می آید. برای معمار شدن قدم اولیه داشتم یک تخته رسم است و در مراحل بعدی شما سختی طی همه هنرهای قبلی را به دوش می کشید. چرا که علاوه بر فراگیری هنر تجسمی و نمایشی و ربط دادن نقشه ساختمان به شعر مولانا ، باید فیلم بازی کردن هم بلد باشید و به ساز هر استادی هم برقصید . در این زمینه و بعد از فارغ التحصیلی باید پوست کلفتی هم داشته باشید تا عزت نفس خود را حفظ کنید و نزنید یک جایی از کسی را خورد نکنید وقتی می گوید " حالا معمار، اون آجر رو پرت کن بالا ببینم "

 

 

 

+ چاپ شده در صفحه دختر همسایه مجله جوانان امروز 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 18:52  توسط ماری جُوانا  | 

 
مرمت شده توسط : سعادتی