سالها با نسخه پیچیدن " خب ازش جدا شو و باهاش کات کن و این که زندگی نمیشه رهاش کن" به اطرافیانم پند دادم. طوریکه این اواخر حتی بعد از خوندن خطبه طلاق هم کسی با من مشورت نمیکرد! چون مجبورش میکردم یک بار دیگه طلاق بگیره و گوهر وجودی خودش رو بشناسه و تنها زندگی کنه و آشنایی قطعه گمشده با خودش باشه.
اما اصل ماجرا از وقتی شروع میشه که خودت ، با نهایت وجود درگیر یک خواستن میشی . یه جاهایی در انتهای دلت میخ میشه به نگاهی که آی خدا نکنه آب تو دلش تکون بخوره. حالا تقی به توقی بخوره که سهله، تقی به هزار توق هم بخوره که نمی تونی کات کنی. یک چیزهای عمیقی در تو ریشه کرده . عمیق تنها صفت مناسب این احساسه. اونقدر عمیق که انگار یه گنجه ته دریا که فقط خودت نقشه اش رو از بری. یک چیزهای عجیبی که مهم تر از چشم و ابروی بالای اونه . اونوقته که جرات نمی کنی حرف بزنی مبادا زمین گرده ی روزگار کسی رو سر راهت بذاره که وقتی داره قندش رو خرت خرت میجوه با نگاه پر از سرزنشی بگه " بابا با هم فرق دارین که شما! ازش جدا شو "