دقیقا هفت روز است که حتی هفت دقیقه هم اتاقم را ترک نکرده ام. هفت روز است که حتی هفت دقیقه آفتاب به صورتم نخورده و این تاریکی عمیقا در من رسوخ کرده. انقدر کسی را ندیده ام که در مواجهه با انسانها، نوعی حس گریز دارم . 

ساعت حدود سه بعد از نیمه شب است، از تمام راههای ارتباطی با دنیای مجازی همین صفحه وبلاگ را دارم تا بیایم و با شما به اشتراک بگذارم قصه ملال انگیز هفت روزی که من را تبدیل به خدایی کرده که اگر قرار بود دنیایی بسازم در هفت شبانه روز، قطعا شامل لباس های نشسته، ظرفهای کثیف، سفره جمع نشده و از قضا یک عالمه اشکهای نریخته میشد. 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی ۱۳۹۶ساعت 2:50  توسط ماری جُوانا  | 

 
مرمت شده توسط : سعادتی